
در آخرین جلسه اولیاء دانش آموزان پیش دانشگاهی دوره5 سبحان شعر زیر را قرائت کردم که خواندنی است.
طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من است اين
و خودم مي دانم
كه نكردم فكري،
كه تأمّل ننمودم روزي،
ساعتي يا آني
كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

در اين ميان او تنها به رشد و كمال خود ميانديشد! و تمامي رويدادهاي اطرافش او را از اين مسير باز نميدارد و حتي درپي ثمر دادن نيز نميباشد. مادام كه آب را از زمين و نور را از آسمان ميگيرد به رشدش ادامه ميدهد. درخت پس از تكامل به طور طبيعي ميوه ميدهد و پس از آن ، جماعت اطرافش يا در سايه سارش ميآرامند و يا از ميوهاش تناول ميكنند. ضمن اينكه او استفاده كنندگانش را نيز برنميگزيند و ميوهاش را بر هر گذرندهاي عرضه ميكند.
گلها نيز چنين اند. گل ياس نيز فقط به تكامل ميانديشد و پس از كمال ، خود به خود عطر افشاني ميكند و هركس را در مسير بهرهمند از بوي خوش ميكند. آنجا كه قرآن ميفرمايد: يا اَيّها الّذين آمنوا عَلَيْكُم اَنْفُسَكُم (بر شما باد خودتان) چه بسا اشاره به همين موضوع نيز داشته باشد.
اساساً نشانه موجود زنده تغذيه و توليد يا توليدمثل است. طبيعي است كه توليد پس از بلوغ رخ ميدهد و البته بلوغ هر يك در زمان خاصي است. همچنانكه زندگي مادي داريم زندگي معنوي هم داريم و اينچنين است تغذيه و توليد. غير از اين كه باشد هم آن موجود بسان مردگاني است در ميان زندگان و بهره قرآن نيز لِيُنْذُرَ مَنْ كانَ حَيّاً براي كسي است كه زنده است و از طرف ديگر هميشه گفتهاند كه :
"بسوزد چوب درختان بيبر"
چه زيباست كه در روز طبيعت از اين درس صامت طبيعت نيز در
پايان تعطيلات و در آغاز سال شكوفائي نيز خوشهچيني كنيم.
اِنّ في ذلك لَعِبْرَةً لِاوُلي الابصار

حضرت امام خميني (ره):
مخترعين ما مي توانند در سطح بالا اختراع بكنند‚ مبتكرين ما مي توانند در سطح بالا ابتكار كنند به شرط اينكه اعتماد به نفس خودشان داشته باشند و معتقد بشوند به اينكه ((مي توانيم)). در رژيم سابق ((نمي توانيم)) را در بين همه قشرها شايع كردند به همه گفتند ما نمي توانيم و بايد تواناها بيايند و به ما تعليم بدهند‚ آنها هم كه مي آمدند تعليم نمي دادند‚ شماها را وابسته مي كردند. امروز كه دست همه آنها بحمدالله قطع شده است و ديگر براي آنها جايي در اين كشور باقي نمانده است اين شما جوان هاي كشور هستيد كه در هر جا هستيد بايد به فكر آتيه كشور خودتان باشيد (صحيفه نور ج 18 صفحه 146 تاريخ: 1/8/62)
مقام معظم رهبري :
چرا من مسئلهى اعتماد به نفس را اصلاً مطرح ميكنم؟ مگر در كشور چه اتفاقى افتاده كه بنده اصرار دارم روى اعتماد به نفس ملتمان يا جوانانمان تكيه كنم؟ توضيحى وجود دارد. ملت ما بر اثر انقلاب، بر اثر دفاع مقدس، بر اثر تأثير شخصيت ويژهى امام ... و بر اثر پيشرفتهاى گوناگون، امروز به يك نصاب قابل قبولى از اعتماد به نفس دست يافته است. بيم آن هست كه در عرصهى جنگهاى روانى و تبليغاتى و به اصطلاح جنگ نرم بين ما و دشمنانى كه بسيار اصرار بر ادامهى اين نبرد دارند، اين اعتماد به نفس يا خدشه پيدا كند، تضعيف بشود، متزلزل بشود يا لااقل در حدى كه ملت ما به آن احتياج دارد، پيش نرود. ما در نيمهى راهيم. من به عيان مىبينم كه در ذهن و زبان و عمل بسيارى از برجستگان كشورمان اين اعتماد به نفس هنوز به حد نصاب لازم نرسيده. (بيانات رهبر معظم انقلاب 13/10/86)



در صدر اسلام ايرانيانى كه در مركز خلافت به سر مى برند، طبق سنت ملى خويش به اين عيد پاى بند بودند؛ و در خبر است :
اتى امير المؤ منين عليه السلام بهدية النيروز، فقال عليه السلام ما هذا؟ فقالوا:
يا امير المؤ منين اليوم النيرو، فقال عليه السلام عليهم السلام اصنعوا لنا كل يوم نيروزا
چيزى به رسم هديه نوروزى به حضور امير المؤ منين على - عليه السلام - تقديم شد، حضرت پرسيد: اين چيست ؟ عرض كردند: يا امير المؤ منين امروز نوروز است ، فرمود: هر روز را براى ما نوروز سازيد.
البته تا آن هنگام اين عيد هنوز مخصوص ايرانيان بود و نخستين خلفاى اسلامى به نوروز اعتنايى نداشتند، بعدها خلفاى اموى براى افزودن درآمد خود، هداياى نوروزى را كه قبل از اسلام در دربارهاى ايران رايج بود از نو معمول داشتند.
پس از امويان ، عباسيان نيز همان شيوه را تعقيب كردند، چنانكه وارد شده است :
ان المنصور تقدم الى موسى بن جعفر - عليه السلام - بالجلوس للتهنئة فى يوم النيروز و قبض ما يحمل اليه
منصور، دومين خليفه عباسى به امام كاظم - عليه السلام - پيشنهاد نمود عيد نوروز جلوس نمايد تا مردم عيد را به آن حضرت تبريك گويند و هداياى آنها را دريافت نمايد.
بنابراين ، عيد نوروز مانند بسيارى از سنتهاى ملى ؛ كه با شؤ ون اسلامى مخالفتى نداشت ، پس از اسلام در ميان ايرانيان باقى ماند.
عيد نوروز از ديدگاه امام جعفر صادق (ع )
علامه مجلسى قدس ره در كتاب زاد المعاد، از قول معلى ابن خنيس نقل كرده كه امام جعفر صادق - عليه السلام - در فضيلت نوروز به حق خانه كعبه سوگند ياد كرده و عيد نوروز را تفسير، و اهميت آن را چنين بيان داشتند:

در يك چرخش كامل به دور كره زمين به كوهها ، بيابانها ، جنگلها ، درياها برخورد ميكنيم و همين تنوع و گوناگوني است كه زيبائي و پويائي خاصي به مسير حركت ميدهد. در يك چرخش كامل به دور كره زمان نيز همان گوناگوني و تنوع موجود است چه در زمان شمسي با فصول متفاوت و متنوعش با آغاز بهار و چه در زمان قمري با همراه داشتن ماههاي مبارك ، حرام ، عزا و شاديش با آغاز محرم. اگر چه براي اهل بصر تمامي اين موارد نشانه است اما واقعيت اين است كه:
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست.
بهار دلهاي منتظر با ظهور يار آغاز ميگردد. بسياري از نقش حضرت حجت ارواحنا فداه در عصر غيبت بياطلاعند. شايد براي او تا قبل از ظهور فلسفه وجودي خاصي قائل نباشند و در اين مدت نياز ويژهاي را نسبت به او در نيابند.
همچنان كه وجود مباركش فرمود:
"وَ اَمّا وَجْهُ الاِنْتِفاعِ بي في غيبَتي فَكَالانتفاعِ بِالشَّمْسِ اِذا غَيَّبَت السَّحابِ عَنِ النَّظَر "
يعني نحوه استفاده از من در زمان غيبت به سان استفاده مردم از خورشيد پشت پرده ابر است.
راستي! خورشيد پشت پرده ابر چه خواصي براي مردم دارد؟!
از دبستان به ما گفتند كه خورشيد به ما نور و گرما ميدهد. با اين وصف در حالتي كه آن پشت پرده ابراست . يا در زمستان سرد و يا در شب هنگام چه بهرهاي از خورشيد ميبريم و چه نيازي به آن داريم؟ البته با اين توضيحات اصل بهرهوري ما از حضرت در زمان غيبت زير سؤال ميرود ولي اگر بگوئيم كه ما زمينيان و بلكه ساير سيارات منظومه شمسي و حتي منظومههاي ديگر پيش و بيش از اينكه نيازمند نور و گرماي خورشيد باشيم به جاذبه آن نيازمنديم ، بسياري از شبهات حل مي شود. اساساً وجود زمين و زمينيان به وجود خورشيد و جاذبه اوست. جاذبهاي كه به واسطه آن ما را در مدار منظومه شمسي قرار ميدهد. حذف لحظهاي خورشيد از كانون منظومه شمسي يعني نابودي تمامي سيارات . خورشيد اين شأن خود را در شب و روز و پشت ابر انجام ميدهد. چه زمينيان بدانند يا ندانند.
لذا هر لحظه به خورشيد احتياج داريم حتي در زمستان سرد و يا در شبهنگام! ما نيز در مدار ولائي حضرت بقا داريم و به يُمن وجود آن نازنين ، هستي و مافيها بقا و ارتزاق مادي و معنوي دارند. اين است كه فرمود زمين اگر لحظهاي از حجت خالي شود اهلش را فرو ميبرد. ائمه و حضرت مهدي عليهم السلام در اين شأن حضور و غيبت ندارند و اگر در پي هر تصميم صحيح و مسير هدايت در سال جديد هستيم آگاه باشيم كه كانون هر مسير و حركتي خورشيد عالم تاب هستيِ در پس ابر يعني حضرت وليعصر روحي له الفدا است.
السَّلامُ علي أئِمّةِ الْهُدي
افسوس كه عمري پي اغيار دويديم
از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه زكف رفت و تجارت ننموديم
جز حسرت و اندوه متاعي نخريديم
بس سعي نموديم كه ببينيم رخ او را
جانها به لب آمد رخ دلدار نديديم
اي بسته به زنجير تو دلهاي محبان
رحمي كه در اين باديه بس رنج كشيديم
شاها ز فقيران درت روي مگردان
بردرگهت افتاده به صد گونه اميديم

|
در انتهاي سال 86 همگان به خانه تكاني منزل ميپردازند و اهل دل به خانه تكاني دل. |
![]()
|

براي خريد موبايل به يك مغازهاي مراجعه كردم. مغازهدار پس از تحويل آن سفارش كرد كه براي شارژ كامل و ايجاد ظرفيت كامل باتري آن لازم است ابتدا آنرا 8 ساعت به برق متصل كرد و در اين فاصله آنرا جدا نكرد چراكه در غير اين صورت براي هميشه ظرفيت آن كمتر از حد ممكن خواهد ماند اگرچه بعداً نيز بارها شارژ گردد.
با خود انديشيدم كه وصف حال آدميان و بهويژه نوجوانان نيز چقدر به اين موضوع شباهت دارد. واقعيت اين است كه ابتداي راه نوجواني و جواني بهسان شارژ مرتبه اول ظرفيت علم و معرفت و كمالات روحي و معنوي است كه با شكلگيري و ظرفيتدهي آن ساختار شخصيتي فرد تا انتهاي عمرش شكل ميگيرد.
به قول آن صاحبدل: اي كاش جوانان ميدانستند و پيران ميتوانستند.
دوستي تعريف ميكرد: فردي نيمه شب با مراجعه به رستوران در خواست غذا كرد و عليرغم تاكيد صاحب آن مبني بر اتمام غذا ، در پي اصرار فرد صاحب مغازه ظرفي حاوي قدري نخود و كشمش و تعدادي سوسك زنده در آن جلو فرد گذاشت ومتعجبانه ديد كه او ابتدا شروع به خوردن سوسكها كرد!! وقتي از او سوال كرد گفت: اينها ميروند ولي آنها (نخود و كشمشها) هستند.
واقعيت اين است كه برخي فرصتهاي طلائي در زندگي وجود دارد كه نقش تعيينكننده در آينده فرد دارد و شايد از دست دادن آن قابل جبران نباشد و خيلي موارد ديگر در تمام عمر آدمي همواره وجود دارد.
مجلس هفتم بدان جهت كه حداقل سن رأي دادن افراد را به 18 سال برگرداند از اين حيث كه مانع گرديد نوجوان در حال شارژ علمي و عملي مصرف موضوعات سياسي گردد خدمت شاياني را ايفا نمود. براي برخي دوستانم در دبيرستان محاسبه كردم كه اگر فردي روزانه 2 ساعت تلويزيون نگاه كند در 4 سال دبيرستان 2800 ساعت مي شود . و اين درحالي است كه دوره كارشناسي حدود 1400 ساعت ميباشد يعني سرمايهاي حداقل معادل 2 ليسانس بهپاي تلويزيون از دست رفتهاست!
حضرت امير عليه السلام فرمودند: أشَدُّ الْغُصَص فَوْتُ الْفُرَص يعني شديدترين غصهها از دست دادن فرصتهاست. خدا كند قبل از فوت فرصتها آن را غنيمت بشماريم.





همیشه بسیاری از بزرگترهای ما با آتش حسرت و آهی سرد به ما جوانترها از ناکامی های گذشته خود سخن رانده اند و یا ما را به انجام کارهایی که خود انجام نداده اند توصیه می کنند! بسیاری این "ای کاش" گفته شده یا نگفته خود را در وبلاگها یا اشعار یا خاطرات خود آورده اند. می خواهم توجه شما را به یک سوال مهم جلب کنم که بسیار در زندگیمان تعیین کننده است و آن اینکه: چه کنیم تا در آینده ای دور یا نزدیک ما نیز دچار ندامت و حسرت نشویم؟ چه راهی را پیش بگیریم که افسوس ایام گذشته را نخوریم؟ از چه کسی مشورت بگیریم که درست ترین مسیر را برایمان روشن نماید ؟ شنیده ام که از بزرگی در هفتاد سالگی پرسیده بودند که اگر به سنین نوجوانی برمی گشتید چه راهی را پیش می گرفتید ؟ و او گفت همین راهی را که طی نمودم! چه طور می شود که در آینده ما نیز بتوانیم چنین پاسخی بدهیم؟ مسلماْ هر کس باید راه خود را بیابد. حتی لاله و لادن که از سر به هم چسبیده بودند خواستگاه های متفاوت داشتند یکی در پی حقوق بود و دیگری در پی پزشکی!

به مناسبت هفته شهداي دبيرستان مفيد2 و به ياد مرحوم ابوالفضل سپهر
اتل متل یه بابا
كه اسم او احمده
نمره جانبازی هاش
هفتاد و پنج درصده
اون كه دلاوری هاش
تو جبهه غوغا كرده
حالا بیاین ببینین
كلكسیون درده
اونكه تو میدون مین
هزار تا معبر زده
حالا توی رختخواب
افتاده حالش بده
سال 1386 نيز به پايان خود نزديك ميشود و به ديدار حضرت دوست يك سال نزديكتر ميشويم. خيلي ها از علائم ظهور سخن راندهاند. اگر چه آن تازگي ندارد و چه بسا پس از قيام مشروطه نيز برخي آنرا زمينه ساز ظهور دانستند. البته بر كسي اتمام اين انتظار روشن نيست ولي از تشبيه دوست خوش ذوقم علي امينيان استفاده ميكنم و پديدهاي كه هر روز بر ساكنان زمين اتفاق ميافتد را يادآوري ميكنم.پيش از اين ياد آن پير سفر كرده را كنم كه روزي به آقاي گورباچف نوشت كه از اين پس كمونيست را بايد در موزهها جستجو كنيد و در روزي ديگر فرمود اين قرن به خواست خدا قرن غلبه مستضعفين بر مستكبرين است.
و اما بعد . . .

آيا تاكنون پيش از سحرگاه به افق و آسمان توجه كردهايد؟
قدري پيش از سحر سپيدهاي بر آسمان ظاهر ميشود و هوا را قدري روشن ميكند ولي پايدار نميماند و زايل ميگردد و دوباره سياهي شب بر آن غالب ميشود و به آن صبح كاذب ميگويند. ديري نميپايد كه از افق مشرق روشنائياي ظاهر ميشود كه در آن صبح صادق منادي و مؤذن ندا در ميدهد : "الله اكبر". روشنائي صبح پيش ميرود و در مبارزه با سياهي و تاريكي آن را در مينوردد و آسمان را پر كرده و بر آن چيره ميشود تا زماني كه خورشيد از مشرق طلوع ميكند و زمين را كاملاً روشن ميگرداند. اما سايهها و سياهههاي زيادي در روي زمين است كه با بالا و بالاتر آمدن خورشيد سايهها كمتر و كوتاهتر ميشود تا جائي كه روز به نيمه خود ميرسد و خورشيد كاملاً در بالاي آسمان ميدرخشد و زمين را پر از نور كرده و سايهها را نيز كاملاً زايل نموده است اينبار نيز منادي ندا ميدهد الله اكبر...
اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر كان چهره مشعشع تابانم آرزوست
اللهم عجّل لِوَليكَ الْفَرَج


امروزه شعارهائي نظير دانش آموز محوري و شوراي دانش آموزي و دموكراسي تربيتي و . . . زياد مطرح مي شود . آنهايي كه چنين مي سرايند تنها به يك شعار تبليغاتي پرداخته اند . وقتي كودك 1 ساله مان به سمت آتش مي رود نمي گذاريم . كودك 2 ساله وقتي چيز آلوده را مي خواهد بخورد ممانعت ميكنيم . معتبر ترين اسباب بازي فروشي هاي دنيا روي برخي از آنها مي نويسند استفاده براي كودكان زير چند سال ممنوع . اصولاً ممنوع با دموكراسي سازگار نيست. اين موارد كه در حد جسم و فيزيك ماست را رعايت مي كنيم اما در مورد چيزهايي كه در حد روح و شخصيت و تربيت ماست اينچنين چوب حراج ميزنيم.حقيقت اينست كه تربيت با دموكراسي سازگاري ندارد . لذا است كه (با عرض پوزش) بسياري از مربيان و مدارس ما فقط كارگري اضافه مي كنند! و تنها توقعات بچه ها را بالا بردهاند و محصولات خروجيهاي امروز را با مثلاً دهه قبل به سختي مي توان مقايسه كرد. واقعاً امروز سررشته تربيت و فرهنگ مردم و بچه ها دست كيست؟ دست پدران و مادران ؟ دست متوليان مدرسه؟ شايد هم بتوان گفت كاملاً دست كسي نيست.
برنامه هاي رسانه كه بعضاً با زيرساختهاي فكري و فرهنگي متناقض پخش مي شود. اسلام گويا در سينما و رسانه ملي و شبكه العالم كه متعلق به خودمان است با چارچوب هاي متفاوت تعريف شده و مجوز صادر ميكند! حجاب خانمها در برخي ساخته هاي سينمائي به گونهاي است و در برخي قوانين انضباطي اجتماعي به گونه ديگري! حتي پيامك هاي فرهنگي رد وبدل شده بين افراد از نوعاً از اندبشههاي متفكرين غربي يا شرقي و يا حتي افراد لائيك و آنهم آنقدر ناهمگون كه هيچ مبناي فكري و اعتقادي صحيح و پايداري براي فرد ايجاد نمي كند . در چنين فضائي شعار دموكراسي هم مي دهيم. يادمان رفته كه "آنچه شما خواسته ايد." يا "حق با مشتري است" يا "هدف ما جلب رضايت شماست" تنها شعار هاي تبليغاتي بوده كه بنگاههاي اقتصادي دنيا براي قالب كردن اجناس خود به مشتري ابداع كرده بودند و اكنون آنقدر فراگير شده كه حتي متوليان تربيتي و فرهنگي را هم در خود تنيده است .
غافل از اينكه معلم و مربي آشپز نيست كه بگويد "چي ميل داريد؟" كه طبيب است و بگويد"اين را ميل بفرمائيد."
پدران، مادران، مربيان
اگر سخن مرا به سان ديگر شعارهاي با مطلع "در اين مقطع حساس كنوني!" نپنداريد عرض ميكنم امروزه يكي از مهمترين كارها اينست كه خودمان را از بچه ها دريغ نكنيم. حتماً تصور نكنيد كه منظورم صرفاً سخن گفتن و موعظه كردن و ديگر روشهاي بعضاً دافعهاي است . همه از قول معصوم شنيده ايم كه "كونوا دعاة الناس بغير السنتكم" دعوت كننده غير لساني باشيد. همچنان كه حضرت امير(ع) در وصف رسول الله فرمودهاند: و كان اكثر دهره صامتاً
يعني اكثر زندگاني رسول الله به سكوت سپري شد. و مگر نه فلسفه ظاهري رسالت حضرت دعوت مردم به اسلام است؟! روشن شد كه هميشه دعوت با بمباران كلامي و تخدير فكري و حرف زدن نيست.
دلسوزان فرزندان انقلاب
امروزه تنها راه دستبرد نزده شده كه نه مثل خيلي از موارد تربيتي كه ريشه در نظرات فلان انديشمند يا نويسنده غربي است و فقط ما محتوا را عوض كردهايم و همچنين يك حوزه اختصاصي است "حوزه زيارت به معناي عام" است. زيارت مؤمنين . زيارت صلحا . زيارت ائمه عليهم السلام.
در تعريف زيارت شنيدهايم كه "حضور الزائر عند المزور" است و البته هر چه زيارت شونده بالاتر باشد بهره زيارت كننده بيشتر است. اين حوزه بكر و دست نخورده است.
راستي كدام مرد ميتواند در چنين امتحاني سربلند بيرون بيايد؟ اگر يوسف پيغمبر و پيغمبر زاده نبود باز هم توان چنين كاري را داشت كه براي امثال ماها حجت باشد؟ و اصولاً آيا نمونه هاي غير معصوم هست كه حجت بچه هاي امروز باشد؟
من در شمال تهران با جوان 17 سالهاي به نام امين آشنا شدم و حكايتي از او را در قالب دو نامهاي كه وي به مجله زن روز سال ۶۵ نوشته بود به نقل از نشريه فكه شماره 19 سال 1379 آوردهام كه بي هيچ مقدمهاي ديگر شما را دعوت به خواندن آن ميكنم.
بنام خداوند بخشنده مهربان
خدمت خواهران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پربار زن روز
سلام من را از اين فاصله دور پذيرا باشبد. آرزو مي كنم كه در تمام مراحل زندگيتان مومن و مؤيد و سلامت باشيد. قبل از همه چيز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن اين مجله مفيد و سودمند تشكر و قدرداني كنم و باور كنيد بدون تعارف و تمجيدهاي دروغين مجله زن روز بهترين مجله خانوادگي در سطح كشور و بهترين نشريه از بين نشريات مؤسسه كيهان است.
اما دليل اينكه امروز در اين هواي باراني اين برادر كوچكتان تصميم گرفت با شما درد دل كند مشكل بزرگي است كه سر راهش قرار گرفته است. جريان را برايتان بازگو مي كنم.
من پسري 17 ساله هستم و در خانواده اي مرفه و ثروتمند زندگي ميكنم اما چه ثروتي كه مي خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هردو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسي از شب را در خارج از منزل سپري مي كنند و تازه وقتي هم به خانه ميآيند از بس خسته و كوفته هستند كه زود مي روند و مي خوابند. اصلا در طول روز يكبار از خود سوال نميكنند كه پسرمان (يعني من) كجاست؟ حالا چه كار مي كند؟ با چه كسي رفت و آمد مي كند؟
اما خوشبختانه به حول و قوه الهي من پسري نيستم كه از اين موقعيتها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم. البته اين مشكل اصلي من نيست چون من ديگر به اين بيتوجهيها عادت كردهام و اينكه آنها اصلاً به من كار ندارند كه كجا ميروم و چه ميپوشم و با كي ميگردم تعجب نميكنم بلكه مشكل اصلي من از يك سال پيش شروع شد.
اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي قبوله
ديدم كه يك بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله وايستاد
زُل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومد و
از دو چشم مردونه
گذشت و يك بوسه زد
بوسهاي عاشقونه

خرابه ، جايى است بى سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست بعد از اتمام بناى كاخ ، معطل مانده است . نه در مقابل سرماى شب ، حفاظى دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهى .
تنها در گوشه اى از آن ، سقفى در حال فرو ريختن هست كه جاى امنى براى اسكان بچه ها نيست .
وقتى يكى از كودكان با ديدن سقف ، متوحش مى شود و به احتمال فروريختن آن اشاره مى كند، ماءمور مى خندد و به ديگرى مى گويد: اينها را نگاه كن ! قرار است فردا همگى كشته شوند و امروز نگران فروريختن سقف اند.
طبيعى است كه اين كلام ، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاى امام تسلى و آرامششان مى بخشد:
عزيزانم ! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهيم شد. ما به مدينه عزيمت مى كنيم و شما به خانه هاى خود باز مى گرديد.
دلهاى بچه ها به اميد آينده آرام مى گيرد. اما به هر حال ، خرابه ، خرابه است و جاى زندگى كردن نيست .
چهره هايى كه آسمان هرگز رنگ رويشان را نديده ، بايد در هجوم سرماى شب بسوزند و در تابش مستقيم آفتاب ظهر پوست بيندازند.
انگار كه لطيف ترين گلهاى گلخانه اى را به كويرى ترين نقطه جهان ، تبعيد كرده باشند.
تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسكان نداده اى ، هنوز اشكهايشان را نسترده اى ، هنوز آرامشان نكرده اى و هنوز گرد و غبار راه از سر و رويشان نگرفته اى كه زنى با ظرفى از غذا وارد خرابه مى شود. به تو سلام مى كند و ظرف غذا را پيش رويت مى نهد.
بوى غذاى گرم در فضاى خرابه مى پيچد و توجه كودكانى را كه مدتهاست جز گرسنگى نكشيده اند و جز نان خشك نچشيده اند، به خود جلب مى كند.
تو زن را دعا مى كنى و ظرف غذا را پس مى زنى و به زن مى گويى : مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟
زن مى گويد: به خدا قسم كه اين صدقه نيست ، نذرى است بر عهده من كه هر غريب و اسيرى را شامل مى شود.
تو مى پرسى كه : اين چه عهد و نذرى است ؟!
و او توضيح مى دهد كه : در مدينه زندگى مى كرديم و من كودك بودم كه به بيمارى لاعلاجى گرفتار شدم . پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول الله بردند تا او و على براى شفاى من دعا كنند. در اين هنگام پسرى خوش سيما وارد خانه شد. او حسين فرزند آنها بود.
على او را صدا كرد و گفت : حسين جان ! دستت را بر سر اين دختر قرار ده و شفاى او را از خدا بخواه .
حسين ، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا يافتم و آنچنان شفا يافتم كه تا كنون به هيچ بيمارى مبتلا نشده ام .
گردش روزگار، مرا از مدينه و آن خاندان دور كرد و در اطراف شام سكنى داد.
من از آن زمان نذر كرده ام كه براى سلامتى آقا حسين به اسيران و غريبان ، احسان كنم تا مگر جمال آن عزيز را دوباره ببينم .
تو همين را كم داشتى زينب ! كه از دل صيحه بكشى و پاره هاى جگرت را از ديدگانت فرو بريزى ...
و حالا اين سجاد است كه بايد تو را آرام كند و اين كودكانند كه بايد به دلدارى تو بيايند.
در ميان ضجه ها و گريه هايت به زن مى گويى : حاجت روا شدى زن ! به وصال خود رسيدى . من زينبم ، دختر فاطمه و على و خواهر حسين و اين سر كه بر سر دارالاماره نصب شده ، سر همان حسينى است كه تو به دنبالش مى گردى و اين كودكان ، فرزندان حسين اند. نذرت تمام شد و كارت به سرانجام رسيد.
زن نعره اى از جگر مى كشد و بيهوش بر زمين مى افتد.
تو پيش پيكر نيمه جان او زانو مى زنى و اشكهاى مدامت را بر سر و صورت او مى پاشى
زن به هوش مى آيد، گريه مى كند، زار مى زند، گيسوانش را مى كند، بر سر و صورت مى كوبد. و دوباره از هوش مى رود.
باز به هوش مى آيد، خود را بر خاك مى كشد، بر پاى كودكان بوسه مى زند، خاك پايشان را به اشك چشم مى شويد و باز از هوش مى رود.
آنچنانكه تو ناگزير مى شوى دست از تعزيت خود بردارى و به تيمار اين زن غريب بپردازى .
تو هنوز خود را باز نيافته اى و كودكان هنوز از تداعى اين خاطره جگر سوز فارغ نشده اند كه زنى ديگر با كوزه آبى در دست وارد خرابه مى شود.
چهره اين زن ، اما براى تو آشناست .

|
امام سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور مى كرد، در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آن ها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آن ها است . و در اين جا خون آن ها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خون دوستان ، ريخته مى شود! بحار: 41/295، حديث 18 |

|
سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شده عرض كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن . الارشاد، ص 320 - 319 |