|
حکایات خواندنی
|
||
|
يادداشتهاي يك معلم تقدیم به مولاي متقيان و امیر مومنان علی علیه السلام |
mniroo2.blogfa.com
وبلاگ نظم پریشانبا درج خاطرات و یادداشتهای پراکندهي دوران معلمي اینجانب که حاصل ایام تحصیل، تدریس و تجارب گوناگون است، میتواند برای علاقمندان به موضوعات تربیتی و معلمی، آیینهای عبرت و یا راهنمایی عملی واقع شود.
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طائر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود!
بعض از موثقين اهل علم در نجف اشرف نقل كردند از مرحوم عالم زاهد شيخ حسين بن شيخ مشكور كه فرمود در عالم رؤ يا ديدم در حرم مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام مشرف هستم و يك نفر جوان عرب معيدى وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت هم با لبخند جوابش دادند. فردا شب كه شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه اى از حرم توقف كردم ناگاه همان عرب معيدى را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سيدالشهداء عليه السّلام را نديدم و مراقب آن عرب بودم تا ازحرم خارج شد، عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام عليه السّلام پرسيدم وتفصيل خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم چه كرده اى كه امام عليه السّلام با لبخند به تو جواب مى دهد؟
گفت مرا پدر و مادر پيرى است و در چند فرسخى كربلا ساكنيم و شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آوردم و هفته ديگر مادرم را مى آوردم تا اينكه شب جمعه اى كه نوبت پدرم بود چون او را سوار كردم ، مادرم گريه كرد و گفت مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم .
گفتم باران مى بارد هوا سرد است مشكل است ، نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادرم را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار آنها را به حرم رسانيدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سيدالشهداء را ديدم و سلام كردم آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هرشب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت را مى بينم و با تبسم جوابم مى دهد.
ازاين داستان دانسته مى شود چيزى كه شخص را مورد عنايت بزرگان دين قرار مى دهد ورضايت آنها را جلب مى كند صدق و اخلاص و محبت ورزى و خدمتگزارى به اهل ايمان خصوصا والدين و بالا خص زوار قبر حضرت ابى عبداللّه صلوات اللّه عليه - است .
همانا خداوند مشرك را نمى آمرزد و مى آمرزد پايين تر از شرك را براى كسى كه بخواهد...
حضرت فرمود: نيكو آيه اى است ، اما اميدوار كننده ترين آيات براى غفران و آمرزش معاصى نيست .
عده اى ديگر گفتند آيه :
((و من يعمل سوء او يظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجداللّه غفورا رحيما)).
و كسى كه به كارى زشت بپردازد يا ستم بر خويشتن كند و سپس از خدا آمرزش خواهد، بيابد خداوند را آمرزنده مهربان .
حضرت فرمود: نيكو آيه اى است ، امّا آيه مورد نظر نيست . بعضى ديگر گفتند آيه
((قل يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذنوب جميعا...))
بگو اى بندگانم كه با گناه به نفس خود اسراف مى ورزيد. از رحمت خدا ماءيوس نباشيد، چون خداوند جميع گناهان را مى آمرزد....
حضرت فرمود: نيكو آيه اى است ، امّا آيه مورد نظر نيست .
مبناي ششم: جذبه حسن و احسان
هرچه آدمي، سرور برانگيزد و در وي رغبتي به جاي گذارد، واجد «حسن» است[1] (يا في الواقع داراي حسن نيست اما در نظر انسان چنين جلوه مي كند. در اين گونه موارد هواي نفس دخيل است). حسن گاه از طريق حس دريافت مي شود و گاه از طريق غير حس، و از اين رو به اعتبار نخست، به معني «زيبايي» و به اعتبار دوم به معني «خوبي» خواهد بود. پس مي توان گفت آنچه داراي حسن است، آدمي را مي انگيزد و كششي در وي پديد مي آورد. حسن چنان كه گفته شد، گاه زيبايي محسوس است. آيه زير به اين مطلب ناظر است و انگيزندگي زيبايي بر انسان را بيان مي كند:
«لا يَحِلُ لكَ النِّساء مِن بعدُ وَ لا اَنْ تَبدلَ بهنَّ مِنْ أزواج وَ لَوْ اَعجَبَكَ حَسَنتُهُنّ» احزاب: 52.
«اي رسول به جز اين زنان (كه خداوند ازدواج با آنان را حلال شمره است) ديگر نه عقد هيچ زني بر تو حلال است و نه مبدل كردن آنان به زني ديگر، هر چند از حسنش به شگفت آيي.»
و گاه حسن در معني «خوبي» (كه با «حسنه» مرادف است) در انسان كششي مي افكند و اين همان جذبه «احسان» است.
مبناي پنجم: مقاومت و تأثير گذاري بر شرايط
تأثير پذيري انسان از شرايط به معني اضطرار او در برابر آن نيست، بلكه اين امكان نيز در وي هست كه در قبال فشار شرايط ايستادگي و رنگ نپذيرد و يا حدي فراتر، بر شرايط (اجتماعي) تأثير نيز بگذارد. اين ويژگي، جلوه بارز اختيار انسان است. هنگامي كه اين ويژگي در آدمي رخ دهد، حالات او ماهيت سايه اي ندارد كه از بيرون در وي افكنده شود؛ او در اين حال، ادامه شرايط نيست، بلكه حدي است بر شرايط. انسان با اين ويژگي، هرگاه در شرايط مادي غنا يا فقر قرار بگيرد، در قبال فشار حاصله از اين شرايط، ايستادگي مي كند؛ او به هنگام غنا از دلدادگي سر باز مي زند و به هنگام فقر از دلمردگي. اين معنا بياني از «زهد» آن است كه اگر چيزي از كف نهادي، ياس به دل نگيري و اگر به كف آوردي، دل نسپاري.[1]
در شرايط اجتماعي نيز همين مقاومت مي تواند ظهور كند و در اين صورت، فرد با حضور در شرايط اجتماعي معين، سرايت پذيري نشان نخواهد داد:
«يا أيُها الّذينَ آمَنوا عَليكُم اَنفُسكُم لا يضُرُّكُم مَن ضَلَّ إذَ اهْتَدَيتُم» مائده، 105
«اي ايمان آورندگان، به خود بپردازيد كه اگر هدايت يابيد، گمراهان به شما آسيبي نتوانند زد»
و چنين است كه بسا فردي در ميان غافلان باشد، اما در شما ذاكران درآيد.[2]
[1] . الزُهدُ كُلُه بين كَلِمَتين من القرانِ قال الله لِكيلا تاسوا عليَ ما فاتَكُم و لا تَفَرحوا بما آتاكُم، نهج البلاغه، كلمات قصار، 439.
[2] . إن كانَ في الغافلِين يُكتب مِن الذاكرين، همان، خطبه متقين.
مبناي چهارم: تأثير شرايط بر انسان
آدمي به سبب اتحاد نفس و بدن، در وضعيت هاي مختلف محيطي، در معرض حالات، احساسات و افكار معيني قرار ميگيرد. اين امر در مورد شرايط زماني- مكاني است، اما اگر پيوندهاي آدميان به هم (هويت جمعي) نيز لحاظ شود، بايد آن را به عنوان تأثير پذيري از شرايط اجتماعي در نظر گرفت. پس لازم است تأثير پذيري انسان از اين دو دسته شرايط را جداگانه مورد بحث قرار دهيم.
فرازهاي مختلف زماني و موقعيت هاي مختلف مكاني، منشأ آثار متفاوتي بر انسان توانند بود. چنين نيست كه اين وضعيت هاي مختلف، بارهاي مشابهي داشته باشند. سپيده پر نفس[1] و غروب از نفس افتاده، بازتاب يكساني در انسان ندارند. سپيده، طنين شور و طپش و حركت دارد و غروب، فصل مناسبي براي فهم خسران است[2].نيز شب و روز از حيث حال و وضع آدمي همسنگ نيستند. شب با ژرفايي كه دارد به سكوت، تنهايي، توجه و جمعيت خاطر ميدان مي دهد، اما روز از اين لحاظ (نيز) در برابر شب است و از اين روي سالك، شب را براي حركت مناسب تر مي يابد؛ چه سخن او در شب، زنده تر و گام هايش استوارتر است[3].
[1] . و الصّبحُ أذا تنفَّس، تكوير: 18.
[2] . و العَصر إنَ الانسان لَفي خُسر، العصر:2-1.
[3] . إنَّ ناشئةَ الليلِ هيَ أشدُّ و طاء و اَقومُ قيلاً، مزمل: 6
مگر نه بزرگترين آرزوى هر غريب ، رسيدن به موطن خويش است ؟ و مگر نه مقصد مدينه در پيش است ؟
پس چرا تو مدام تداعى خاطرات گذشته را مى كنى و در كجاوه تنهايى خودت ، اشك مى ريزى ؟
نمى توان گفت كه هر چه بود، گذشت . ولى مى توان گفت كه فصل مصيبت ، سپرى شد. اگر چه اين فصل به اندازه تمام سالهاى عمر، كش آمد و اگرچه اين فصل ، خزانى جاودانه براى عالم ، رقم زد.
نمى توان توقع كرد كه تو اكنون كه به مدينه باز مى گردى ، تمام خاطرات اين سفر را، اين سفر پر رنج و راز و خطر را تداعى نكنى و براى لحظه لحظه آن ، در خلوت كجاوه خودت ، اشك نريزى .
خرابه ، جايى است بى سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست بعد از اتمام بناى كاخ ، معطل مانده است . نه در مقابل سرماى شب ، حفاظى دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهى .
تنها در گوشه اى از آن ، سقفى در حال فرو ريختن هست كه جاى امنى براى اسكان بچه ها نيست .
وقتى يكى از كودكان با ديدن سقف ، متوحش مى شود و به احتمال فروريختن آن اشاره مى كند، ماءمور مى خندد و به ديگرى مى گويد: ((اينها را نگاه كن ! قرار است فردا همگى كشته شوند و امروز نگران فروريختن سقف اند.))
طبيعى است كه اين كلام ، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاى امام تسلى و آرامششان مى بخشد:
يزيد، همه اعيان و اشراف شام و بزرگان يهود و نصارى و سران بنى اميه و سفرا را براى شركت در اين جشن بزرگ ، دعوت كرده است ، قصر را به انواع زينتها آراسته و شرابهاى گوناگون تدارك ديده است . پيداست كه يزيد به بزرگترين پيروزى زندگى خود، دست يافته است .
يزيد به هنگام شنيدن خبر ورود كاروان سرها و اسرا، در حين مستى و سرخوشى ، ناگهان ناله شوم كلاغها را مى شنود و با خود آنچنان كه ديگران بشنوند، زمزمه مى كند: ((در اين هنگام كه محمل شتران رسيد و آن خورشيدها بر تل جيران درخشيد، كلاغ ناله كرد و من گفتم : چه ناله كنى ، چه نكنى ، من طلبم را وصول كردم و به آنچه مى خواستم رسيدم .))
پشت سر فريبگاه فتنه خيز كوفه است و پيش رو شهر شوم شام .
پشت سر، خستگى و فرسودگى است و پيش رو التهاب و اضطراب .
كاش كوفه ، نقطه ختم مصيبت بود. كاش شهرى به نام شام در عالم نبود.
كاش در بين كوفه و شام ، منزلى به نام نصيبين نبود و سجاد در اين منزل با غل و زنجير از مركب فرو نمى افتاد.
كاش منزل ((جبل جوشن ))ى در نزديكى شام نبود و زنى از اهل بيت ، به ضرب تازيانه ماءموران ، كودكش سقط نمى شد.
كاش در بين كوفه و شام قريه اى به نام ((اندرين )) نبود و اهالى و ماءموران ، شب را تا صبح با شادى و طرب و خواندن و نواختن و شراب نوشيدن ، آتش به دل كاروان نمى زدند.
آيا اين همان كوفه اى است كه تو در آن ، تفسير قرآنى مى گفتى ؟!
آيا اين همان كوفه اى است كه كوچه هايش ، خاك پاى تو را مريدانه به چشم مى كشيد؟
آيا اين همان كوفه اى است كه زنانش ، زينب را برترين بانوى عالم مى شمردند و مردانش بر صلابت عقيله بنى هاشم سجود مى بردند؟
نه ، باور نمى توان كرد.
اينهمه زيور و تزيين و آذين براى چيست ؟
اين صداى ساز و دهل و دف از چه روست ؟
اين مطربان و مغنيان در كوچه و خيابان چه مى كنند؟
آدمى به سر، شناخته مى شود، يا لباس ؟
كشته اى را اگر بخواهند شناسايى كنند، به چهره اش مى نگرند يا به لباسى كه پيش از رزم بر تن كرده است ؟
اما اگر دشمن آنقدر پليد باشد كه سرها را از بدن جدا كرده و برده باشد، چه بايد كرد؟
اگر دشمن ، كهنه ترين پيراهن را هم به غنيمت برده باشد، چه بايد كرد؟
لابد به دنبال علامتى ، نشانه اى ، انگشترى ، چيزى بايد گشت .
اما اگر پست ترين سپاهى دشمن در سياهى شب ، به بهانه بردن انگشتر، انگشت را هم بريده باشد و هر دو را با هم برده باشد، به چه علامت نشانه اى كشته خويش را باز مى توان شناخت ؟
درست همان جا كه گمان مى برى انتهاى وادى مصيبت است ، آغاز مصيبت تازه اى است ؛ سخت تر و شكننده تر.
اكنون بناست جگرت را شرحه شرحه بر خاك گرم نينوا بگسترانى تا اسبها بى مهابا بر آن بتازند و جاى جاى سم ستوران بر آن نقش استقامت بيندازد.
بناست بمانى و تمامت عمر را با همين جگر زخم خورده و چاك چاك سر كنى .
ابن سعد داوطلب مى طلبد براى اسب تازاندن بر پيكر حسين . در ميان اين دهها هزار تن ، ده تن از بقيه شقى ترند و دامان مادرشان ناپاك تر.
رويت را مخراش ! مويت را پريشان مكن زينب ! مبادا كه لب به نفرين بگشايى و زمين و زمان را به هم بريزى و كائنات را كن فيكون كنى !
ظهور ابر سياه در آسمان صاف ، آتش گرفتن گونه هاى خورشيد، برپا شدن طوفانى عظيم به رنگ سرخ ، آنسان كه چشم از ديدن چشم به عجز بيايد، برانگيخته شدن غبار سياه و فروباريدن خون ، اين تكانهاى بى وقفه زمين ، اين لرزش شانه هاى آسمان ، همه از سر اين كلامى است كه تو اراده كردى و بر زبان نياوردى :
|
الموت اولى من ركوب العار |
والعار اولى من دخول النار |
قرار ناگذاشته ميان تو و حسين اين است كه تو در خيام از سجاد و زنها و بچه ها حراست كنى و او با رمزى ، رجزى ، ترنم شعرى ، آواى دعايى و فرياد لاحولى ، سلامتى اش را پيوسته با تو در ميان بگذارد.
و اين رمز را چه خوش با رجز آغاز كرده است . و تو احساس مى كنى كه اين نه رجز كه ضربان قلب توست و آرزو مى كنى كه تا قيام قيامت ، اين صدا در گوش آسمان و زمين ، طنين بيندازد.
سجاد و همه اهل خيام نيز به اين صدا دلخوشند، احساس مى كنند كه ضربان قلبى هستى هنوز مستدام است و زندگى هنوز در رگهاى عالم جريان دارد.
خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مى شود.
اكنون هنگامه وداع فرار رسيده است .
اينگونه قدم برداشتن حسين و اينسان پيش آمدن او، خبر از فراقى عظيم مى دهد.
خودت را مهيا كن زينب كه لحظه وداع فرا مى رسد.
همه تحملها كه تاكنون كرده اى ، تمرين بوده است ، همه مقاومتها، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها، تدارك اين لحظه عظيم امتحان ! نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتداى عمر تاكنون سپرى كرده اى ، همه براى همين لحظه بوده است
عجب سكوتى بر عرصه كربلا سايه افكنده است ! چه طوفان ديگرى در راه است كه آرامشى اينچينين را به مقدمه مى طلبد؟ سكون ميان دو زلزله ! آرامش ميان دو طوفان !
يك سو جنازه است و خاكهاى خون آلود و سوى ديگر تا چشم كار مى كند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشير. و اينهمه براى يك تن ؛ امام كه هنوز چشم به هدايتشان دارد.
قامت بلندش را مى بينى كه پشت به خيمه ها و رو به دشمن ايستاده است ، دو دستش را به قبضه شمشير تكيه زده و شمشير را عمود قامت خميده اش كرده است و با آخرين رمقهايش مهربانانه فرياد مى زند:
هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ...
قصه غريبى است اين ماجراى عطش . و از آن غريبتر، قصه كسى است كه خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد ديگران را در مصيبت تشنگى ، التيام و دلدارى دهد.
گفتن درد، تحمل آن را آسانتر مى كند اما نهفتنش و به رو نياوردنش ، توان از كف مى ربايد و نهال طاقت را مى سوزاند، چه رسد به اينكه علاوه بر هموار كردن بار اندوه بر پشت خويش ، بخواهى به تسلاى ديگران بايستى و به تحمل و صبورى دعوتشان كنى .
خانمى شده بودى تمام و كمال . و سالارى بى مثل و نظير.
آوازه فضل و كمال و زهد و عرفان و عفت و عبادت و تهجد تو در تمام عالم اسلام پيچيده بود. آنقدر كه نام زينب از شدت اشتهار، مكتوم مانده بود و اختصاص و انحصار لقبها بود كه تو را معرفى مى كرد. لزومى نداشت نام زينب را كسى بر زبان بياورد.
اگر كسى مى گفت : عالمه ، اگر كسى مى گفت عارفه ، اگر كسى مى گفت فاضله ، اگر كسى مى گفت كامله ، همه ذهنها تو را نشان مى كرد و چشم همه دلها به سوى تو برمى گشت .
دلت مى خواهد كه طاقت بياورى ، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى .
بچه ها چشمشان به توست ؛ تو اگر آرام باشى ، آرامش مى گيرند و اگر تو بى تابى كنى ، طاقت از كف مى دهند.
سجاد كه در خيمه تيمار تو خفته است ، حادثه را در آينه نگاه تو دنبال مى كند.
پس تو بايد آنچنان با آرامش و طماءنينه باشى ، انگار كه همه چيز منطبق بر روال معهود پيش مى رود. و مگر نه چنين است ؟ مگر تو از بدو ورود به اين جهان ، خودت را مهياى اين روز نمى كردى ؟
پس بايد قطره قطره آب شوى و سكوت كنى . جرعه جرعه خون دل بخورى و دم برنياورى
همين كه برادر، عمامه پيامبر را بر سر بگذارد، شمشير پيامبر را در دست بگيرد و به سمت سپاه دشمن حركت كند كافيست تا غم عالم بر دلت بنشيند. كافيست تا تمامى مصيبتهاى پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بياورد و غربت و تنهايى جاودانه پدر، از اعماق جگرت سر باز كند.
اما برادر به اين بسنده نمى كند، مقابل دشمن مى ايستد، تكيه اش را بر شمشير پيامبر مى دهد و در مقابل سياهدلانى كه به خون سرخ او تشنه اند، لب به موعظه مى گشايد: ((مردم ! در آرامش ، گوش به حرفهايم بسپاريد و شتاب نكنيد تا من آنچه حق شما بر من است به جاى آورم كه موعظت شماست و اتمام حجت بر شما.
در اين شب غريب ، در اين لحظات وهم انگيز، در اين ديار فتنه خيز، در اين شبى كه آبستن بزرگترين حادثه آفرينش است ، در اين دشت آكنده از اندوه و مصيبت و بلا، در اين درماندگى و ابتلا، تنها نماز مى تواند چاره ساز باشد. پس بايست ! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگى را در زير سجاده ات ، مدفون كن . نماز، رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقاست . نماز، كندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبى است . تنها نماز مى تواند مرهم اين دل افسرده و جگر دندان خورده باشد.
سال ششم هجرت بود كه تو پا به عرصه وجود گذاشتى اى نفر ششم پنج تن !
بيش از هر كس ، حسين از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوى پدر و با خوشحالى فرياد كشيد: ((پدر جان ! پدر جان ! خدا يك خواهر به من داده است !))
زهراى مرضيه گفت : ((على جان ! اسم دخترمان را چه بگذاريم ؟))
حضرت مرتضى پاسخ داد: ((نامگذارى فرزندانمان شايسته پدر شماست . من سبقت نمى گيرم از پيامبر در نامگذارى اين دختر.))

پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى .
بغض ، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود.
دست و پاى كوچكت مى لرزيد و لبها و پلكهايت را بغضى كودكانه ، به ارتعاشى وامى داشت . خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى .
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: ((چه شده دخترم ؟))
تو فقط گريه مى كردى .
پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش كرد و بوسيد و گفت : ((حرف بزن زينبم ! عزيز دلم ! حرف بزن !))
تو همچنان گريه مى كردى .
مبناي سوم: ظهور تدريجي شاكله
در دو ويژگي نخست گفتيم كه ظاهر و باطن (لايه رويين باطن) در يكديگر طنين ميافكنند. حال سخن در لاية زيرين درون آدمي است. اعمال و رفتارها (ظاهر) و افكار و نيّتها (باطن) در تأثير و تأثّر (پيوسته و مستمر) خود، حاصلي به بار ميآورند كه به تدريج در اعماق درون نشست ميكند و رفته رفته با رسوب بيشر، سخت و ديرپا مي شود و بدينگونه، لايهاي زيرين در باطن انسان شكل ميگيرد:
«كلاّ بَلْ رانَ عَلي قُلوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبونَ»[1].
«چنين نيست، بلكه آنچه در پي كسب آن بودند، بر دلهايشان غشايي سخت زد.»
مبناي دوم: تأثير باطن بر ظاهر
در نخستين ويژگي عمومي انسانها، از نقشزني ظاهر بر باطن سخن گفتيم، اما اين بدان معني نيست كه باطن، يكسره منفعل باشد، بلكه آن نيز در كار نقشآفريني در ظاهر است. ويژگي نخست بر آن بود كه هر بذري در پوست خود كشت كني، ثمرش را در دل خواهيد چيد و اين ويژگي بيانگر آن است كه هر بذري در دل بپاشيد، شاخ و برگ آن بر پوست خواهد نشست. اگر به فحواي ويژگي حاضر، دقيق شويم، بايد بگوييم كه از لحاظي، «نفاق» ممكن نيست، زيرا آنچه در عمق است به نحوي خود را به موج ميآورد. اگرچه منافق، به زبان چيزي ميگويد كه آن را در دل ندارد[1] اما چنين نيست كه زبان او پوششي بيخلل بر دلش باشد، نگاهي باريك ميخواهد تا دل منافق را از خلال «لحن قول»[2] و «پريشاني فعل»[3] او ببيند و امام علي(ع) در «خطبه منافقين»، اينگونه باريك نگريستن را آموخته است.

مبناي اول: تأثير ظاهر بر باطن
منظور از ظاهر همه امور مشهودي است كه از انسان سر ميزند و مظهر آن بدن است و مراد از باطن، شئوني است كه قابل مشاهده نيست همچون فكر و نيّت. باطن آدمي لايهاي رويين و لايهاي زيرين دارد. در اينجا تنها به لاية رويين نظر داريم. پس مقصود اين است كه ظاهر انسان دستاندركار نقشزني بر باطن اوست. بسياري از حالات باطني سايهاند و صاحب سايه دست و پا و حركت و نگاه و صوت و سخن است و بيراه نبوده است كه كساني خواستهاند با خنجري پولادنيش بر ديده زنند تا «دل گردد آزاد».
از اين رو هرگاه نقشي بر پيكر انسان نمودار شود، شبحي با رنگ و بوي خود در باطن خواهد افكند. شگفتتر آنكه اگر اين نقش، با تكلّف، و تصنّع نيز به خود بسته شود، باز طنيني دروني خواهد داشت. و چنين است كه «تباكي»[1] به بارِ «بُكاء» مينشيند و «تَحلُّم» به بار «حلم». تباكي، «نقش گريه» بازي كردن است و تَحلُّم، «نقش بردباري» بازي كردن و اين هر دو بازي، گاه جدّي ميشود (رُبَّ جدّ جَرَّهُ اللَعْب: چه بسا جدّيتها كه در پي بازي ميآيند). در اين باب امام علي(ع) ميفرمايد:
«إن لَمْ تَكُنْ حَليماً فَتَحَلَّمْ فَإنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَومٍ إلاّ أوشَكَ أنْ يَكونَ مِنْهُم»[2]
«اگر بردبار نيستي پس خود را بردبار جلوه ده، چه، اندك پيش ميآيد كه كسي خود را به گروهي شبيه سازد و جزو آنان نشود.»
به محضر شریف حضرت استاد امجد مشرف شدم و ایشان به من فرمودند: برای خود هیچ ارزشی قائل نشو تا پیش خدا ارزش پیدا کنی!


در روز اول سال تحصيلي، خانم تامپسون معلم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبتهاي اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت كه همه آنها را به يك اندازه دوست دارد و فرقي بين آنها قائل نيست. البته او دروغ ميگفت و چنين چيزي امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكي در رديف جلوي كلاس روي صندلي لم داده بود به نام "تدي استودارد" كه خانم تامپسون چندان دل خوشي از او نداشت. تدي سال قبل نيز دانشآموز همين كلاس بود. هميشه لباسهاي كثيف به تن داشت، با بچههاي ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامترتبي بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضي بود و سرانجام هم به او نمره قبولي نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدي در كلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلي سالهاي قبل او نگاهي بياندازد تا شايد به علت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلم كلاس اول تدي در پرونده اش نوشته بود: ’’تدي دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادي است. تكاليفش را خيلي خوب انجام ميدهد و رفتار خوبي دارد. رضايت كامل’’
|
|