شاه كليد

گفته اند جوانی اومد نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی وبه ایشان گفت: سه قفل در زندگی ام وجود دارد وسه کلید از شما می خواهم.

 

قفل اول:ازدواج سالم

 

قفل دوم:برکت در کار...

 

قفل سوم:عاقبت بخیری

 

شیخ فرمود:برای قفل اولت نماز اول وقت بخوان

 

برای قفل دومت نماز اول وقت بخوان

 

برای قفل سومت هم نماز اول وقت

 

جوان عرض کرد: سه قفل و یک کلید؟

 

شیخ فرمود: نماز اول وقت"شاه کلید" است.

درسی که جوان مسلمان به بیل گیتس آموخت

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

0 2 0 نظر

[-]

اندازه متن

[+]

به گزارش سرویس دینی جام نیوز: از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟


گفت: بله فقط یک نفر.


پرسیدند: چه كسی؟

 

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

 

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!


گفت: برای خودت! بخشیدمش!

 

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

 

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!

 

پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

 

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

 

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره.

 

از او پرسیدم: منو میشناسی؟

 

گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

 

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

 

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

 

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.

 

جوان پرسید: چطوری؟

 

گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

 

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)


جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟


گفتم: هرچی که بخواهی!


اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟


بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.


جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!


گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟


گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی


پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟


جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

 

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

مردی که برای رفتن آماده شد

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم .
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم.
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت.
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد.
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم.
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم.
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار می‌شدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟
و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…!

منبع: http://lookandremember.blogfa.com/

چرا آيه الكرسي مي خوانيم؟

حضرت علي عليه‌السلام فرمودند: بر مسلمان لازم است كه شب را به پايان نياورد مگر آنكه آية‌الكرسي را بخواند و اگر مي‌دانستيد كه آية‌الكرسي چيست و در آن چيست، هرگز آن را رها نمي‌كرديد.

آية‌الكرسي نام يك آيه است كه با الله لا اله الا هو الحي القيوم آغاز و با هو العلي العظيم پايان مي‌يابد و دو آيه بعد از آن جزء آية‌الكرسي نمي‌باشد، هر چند در برخي از موارد به خواندن آن‌ها همراه آية‌الكرسي تاكيد شده است.

فضيلت و عظمت

رسول اكرم صلي الله عليه و آله به علي عليه‌السلام فرمودند: "قرآن كلامي برتر و بزرگ است و سوره بقره، سيد قرآن و آية‌الكرسي سيد بقره است. ". سپس فرمودند: "آية‌الكرسي از گنجينه‌اي در زير عرش به من عطا شده است و قبل از من به هيچ پيغمبري چنين عطائي نشده است. "

سفارش به خواندن آية‌الكرسي در روايات

حضرت علي عليه‌السلام فرمودند: بر مسلمان لازم است كه شب را به پايان نياورد مگر آنكه آية‌الكرسي را بخواند و اگر مي‌دانستيد كه آية‌الكرسي چيست و در آن چيست، هرگز آن را رها نمي‌كرديد. پيامبر به من فرمود: "آية‌الكرسي " از گنجينه‌اي در زير عرش به من عطا شده است و قبل از من به هيچ پيغمبري چنين عطائي نشده است. سپس حضرت فرمود: "از وقتي اين مطلب را از پيامبر صلي الله عليه واله شنيدم، در تمام شب‌ها آن را خواندم و هرگز آن را ترك نكردم. " سپس فرمودند: "هر شب در سه وقت آية‌الكرسي را مي‌خوانم. "2

همچنين حضرت علي عليه‌السلام فرمودند: پيامبر صلي الله عليه واله مرا خواست و فرمود: آنگاه كه به بستر خواب رفتي بسيار استغفار كن و صلوات بفرست و زياد قل هو الله احد (سوره توحيد) را بخوان كه نور قرآن است و بر تو باد به قرائت آية‌الكرسي كه در هر حرف آن هزار بركت و هزار رحمت است.3

امام باقر عليه‌السلام فرمودند: هر كسي در پي وضو گرفتن، آية‌الكرسي بخواند، خداوند ثواب چهل سال عبادت به وي عطا كند و ...4

پيامبر صلي الله عليه و آله به حضرت علي عليه‌السلام فرمودند: آنگاه كه از منزل در پي حاجتي بيرون شدي آية‌الكرسي تلاوت كن، زيرا موجب برآورده شدن حاجت مي‌باشد.5

امام حسن عسگري عليه‌السلام فرمودند: آنگاه كه در سفر احتمال خطر دادي، قبل از سفر سوره‌هاي حمد، معوذتين، آية‌الكرسي و قدر را بخوان.6

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايند: هر وقت خواستي سفر كني با ميمنت است، به شرط اينكه قبل از آن صدقه بدهي و آية‌الكرسي بخواني.7

امام موسي بن جعفر عليه‌السلام فرمودند: هر فردي كه مي‌خواهد سفر كند به طرف در بايستد و سه آية‌الكرسي به طرف راست، چپ و مقابل خود بخواند و اين موجب حفظ و دفع بدي‌ها و پريشاني مي‌شود.8

پيامبر اكرم صلي الله عليه واله فرمودند: هر وقت شخص آية‌الكرسي بخواند و بر اهل قبور اهداء كند، خداوند از هر حرف آن، ملكي مي‌آفريند كه تا قيامت براي آن شخص تسبيح مي‌كند.

پيامبر اكرم صلي الله عليه واله درباره آية‌الكرسي فرمودند: "در خانه آية‌الكرسي بخوانيد كه شيطان به شما نزديك نمي‌شود. "9

 

الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُ هُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إ لا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وِ ماخَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَی ءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُر سِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض ولا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم(255) لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیَّ فَمَن یَکفُر بِالطَّاغوتِ وَ یُؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَةِ الوُثقی لاَنفِصامَ لَها والله سَمِیعٌ عَلِیمٌ(256) الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور وَ الُّذینَ کَفَروا أولیاؤُ هُمُ الطَّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّور إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أصحابُ النَّارِ هُم فِیها خالِدُونَ(257)

عواقب غزل سرایی

یك روز كه زیبا غزلی در نظر افتاد

ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد

اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما

با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد

می گفت «سیه چشم»و«سیه زلف» دگر كیست؟

یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟

این بار كمی بحث فراتر ز جدل رفت

آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد

گفتم تو گمان كن كه شدی همسر حافظ

گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد

او بوده بهانه كه شما خیره سران را

نقل لب و چشم و قد و ساق و كمر افتاد

ای بشكند این دست كه با بیش و كمت ساخت

افسوس ز عمری كه به پایت هدر افتاد

جز خون جگر از هنرت چیست نصیبم؟

سوزی سخنش داشت كه در جان شرر افتاد

گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت

آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد

وقتی كه هوو هست رقیب تو اقلّاً

دانی كه سر و كار تو با یك نفر افتاد

بسیار قسم خوردم و او نیز به پاسخ

هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد

عمری به گمانم كه هنرمند و ادیبم

آنگونه ادب كرد كه از سر هنر افتاد

بیچاره اساطیر ادب پس چه كشیدند

با آنهمه اشعار كه ما را خبر افتاد

حافظ كه چه شبها به در میكده خوابید

یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد

ما غرق خیالات، از آن «قند فراوان

یك ذرّه چشیدیم، كه آن هم «شِكَر»! افتاد

بدرود «غزل»!؛ وای نه؛ نام تو زنانه است

شاید به همین نام مرا دردسر افتاد

امیرحسین مانیان

سيد مهدي قوام و زن روسپي


چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...
حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه...

*

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

*

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه...
سید انگار فکرش جای دیگری است...
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله...
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!...
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش...
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است...

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور...
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد...

*

چندسال بعد...نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت...
آقا سید! من دیگر... خوب شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است...

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،

به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت...

ترق عین بقه

چرا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به اباعبدالله الحسین علیه السلام با عنوان "چشم پشه" خطاب کردند؟ امام صادق علیه السلام فرمود بر بدن جد غریب ما ۱۹۵۰زخم زدند. راوی سئوال کرد یابن رسول الله مگر امکان دارد چنین چیزی (مگر یک بدن چقدر طاقت دارد مگر یک بدن چقدر حجم دارد) حضرت فرمود: به خدا قسم نیزه بر جای نیزه میزدند، شمشیر بر جای شمشیر می زدند، تیر بر جای تیر می زدند.

 مناقب ابن شهر آشوب نقل می کند پیغمبر صلوات الله علیه و آله بالای منبرمسجد نشسته بودند و برای مردم موعظه می کردند.یک وقت امام حسین که در آن زمان چهار، پنج ساله بودند از در وارد شدند، امام حسین علیه السلام آمدند پائین پله ی منبر ایستادند، ناگهان پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله شروع به گریه نمودند و به حسین علیه السلام اشاره کرده فرمودند: تَرَقَ عَینَ بَقَه

اما اگر خوب دقت کنیم معنی: ترق؛ یعنی بیا بالا (از پله های منبر بیا بالا)

عین؛

یعنی چشم

بقه؛

یعنی پشه

هیچکس معنی این تعبیر را نفهمید یعنی چه؟؟؟

چرا رسول الله به سیدالشهداء خطاب می کند بیا بالا ای چشم پشه!

سالیان سال کسی نفهمید شاید بعد از هزار و چند سال قریب به صد و اندی سال پیش مرحوم فرهاد میرزا اعتماد السلطنه (فرهاد میرزا معتمد الدوله فرزند عباس میرزا) که ایشان هم از شاهزاده های قاجار هم از فقهای بزرگ و هم صاحب مقتل بسیار ارزشمند و مفیدقَمقام زَخّاز و صَمصام بَتّار بودند ایشان به فرنگ رفت، در اروپا میکروسکوپ تازه اختراع شده بود به این جناب شاهزاده قجری گفتند که آقای شاهزاده تشریف بیارید که یک وسیله ای اختراع شده به نام میکروسکوپ هر چیز ریزی که زیرش بگذارید این درشت نمایی می کند و نشان میدهد و ما چشم یک پشه را جدا کردیم و گذاشتیم زیر این میکروسکوپ بیاید نگاه کنید.

جناب فرهاد میرزا چشم خود را گذاشت روی میکروسکوپ و نگاهی کرد و در همون موقع کسی که پای دستگاه بود گفت جناب آقای فرهاد میرزا شمردیم ۱۹۵۰شکاف در چشم پشه است!!

یکدفعه دیدند فرهاد میرزا نشست روی زمین شروع کرد گریه و به سر زدن همه گفتند چه شد فرهاد میرزا؟ ما که چیزی نگفتیم! ما گفتیم چشم پشه یک حالتی دارد شبکه شبکه است و سوراخ سوراخ، شمردیم و دیدیم ۱۹۵۰شبکه دارد!!

فرهاد میرزا گفت شما ها نمی دانید بعد از هزار سال تعبیر حرف پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله مشخص شد که چرا آن روز پیغمبر اکرم به اباعبدالله الحسین علیه السلام با عنوان چشم پشه خطاب کرد!!!


( نقل از سایت شهید محمد سعید جعفری )

تغيير عادت

 بدون شک هیچ کدام از ما انسان ها از لحاظ رفتاری و فرهنگی کامل نیستیم و هر کدام عیب هایی داریم، بعضی کمتر بعضی بیشتر. عیب هایی که شاید به نظر خودمان معمولی باشد و اهمیتی نداشته باشد یا همگانی باشد و فکر کنیم در جامعه به چشم نمی آید. ولی می توانیم با تفکر به آنها و سعی در تجدید رفتارهای بعضا زشت مان! فرهنگ خود را بهتر و غنی تر از گذشته کنیم که این تغییرات مطمئنا تاثیری مثبت، ولو اندک، در خود، خانواده و جامعه مان خواهد داشت. پس بیایید از خودمان شروع کنیم.

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان
 شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

بیایید از خودمان شروع کنیم (1)

__._,_.___

به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

عبادت سلمان

آن چه به عبادت سلمان ارزش بیشتری می دهد، علم و آگاهی اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روی بصیرت از عبادت سطحی و ظاهری ارزشمندتر است.

 

امام صادق(ع) فرمود: روزی پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می دارد؟

 

سلمان گفت: من، یا رسول الله!

 

پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شب ها را به عبادت می گذراند؟

 

سلمان گفت: من، یا رسول الله!

 

حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟

 

سلمان گفت: من یا رسول الله!

 

یکی از حاضران که جواب های سلمان را خودستایی و فخرفروشی می پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می خوابد و بیشتر روز را به سکوت می گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می کند؟!

 

پیامبر(ص) فرمود: ساکت باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می خواهی چگونگی اش را از خودش بپرس تا خبر دهد!

 

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه می گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است و نیز حضرت فرمود: یا علی، هر کس تو را با زبان دوست بدارد، یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان دوستت بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده و هر که با دل و زبانش دوستت بدارد و با دست هم یاری ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.»

تجربه

رمز موفقیت ۲ کلمه است : تصمیم درست. رمز گرفتن تصمیم درست ۱ کلمه است : تجربه. رمز کسب تجربه ۲ کلمه است : تصمیم نادرست. پس دنبال این نباشیم نتیجه همه کارهایمان درست باشد اشتباه مال ماست . مایی که مانند مردگان بی تحرک نیستیم

مطلبي تامل برانگيز از يكي دوستان

اگرهر كس به اندازه فهمش سخن مي گفت

 
وه كه چه سكوتي جهان را فرا مي گرفت
 
  
 
چرا این نکته؟
به نظر می‌رسد میانگین ایرانی‌ها تقریبا در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر می‌کنند؛ بعضا با قاطعیت.
 
عبارات :  من نمی‌دانم
، من اطلاع ندارم
، من به اندازه کافی اطلاع ندارم
، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم
، من باید فکر کنم
، من شک دارم
، من در این باره مطالعه نکرده‌ام
، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم
، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم
، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم
، فردا پس از مطمئن شدن به به شما خبر می‌دهم
، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست
 
و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود.
 

در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد
 
  یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است.
 
اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری وقدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است.

عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد.
 
در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد.

ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد.

سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم.

گفتگوی حضرت داوود با عزرائیل

حضرت داوود ـ علیه السلام ـ صد سال عمر کرد، که چهل سال آن را بر مردم حکومت و رهبری نمود. او کنیزی داشت که وقتی شب فرا می رسید همه درها را قفل می کرد، و کلیدهای آنها را نزد داوود ـ علیه السلام ـ می آورد. شبی مردی را در خانه دید، پرسید: چه کسی تو را وارد خانه کرد؟ او گفت: «من کسی هستم که بدون اجازه شاهان بر آنها وارد می
گردم.» داوود ـ علیه السلام ـ این سخن را شنید و گفت: آیا تو عزرائیل هستی؟ چرا قبلاً پیام نفرستادی تا من برای مرگ آماده گردم؟ 
عزرائیل گفت: من قبلاً پیامهای بسیار برای تو فرستادم. 
داوود ـ علیه السلام ـ گفت: آن پیامها را چه کسی برای من آورد؟ 
عزرائیل گفت: «پدرت، برادرت، همسایه ات و آشنایانت کجا رفتند؟» ‎ 
داوود ـ علیه السلام ـ گفت: همه مردند. 
عزرائیل گفت: «آنها پیام رسانهای من به سوی تو بودند که تو نیز می میری همان گونه که آنها مردند.» ‎

ما باید بیدار باشیم

    مردی به دربار حاکم می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا او را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. حاکم ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان ،وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور حاکم می رسد و حاکم از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»


مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

حاکم می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»

مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

حاکم می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!»
حاکم لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

انسانهای بزرگ / متوسط / کوچک

انسان های بزرگ در باره عقاید سخن می گویند.

انسان های متوسط در باره وقایع سخن می گویند.

انسان های كوچك پشت سر دیگران سخن می گویند.

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند.

انسان های متوسط درد خودشان را دارند.

انسان های كوچك بی دردند.

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند.


انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند.

انسان های كوچك عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

انسان های بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند.

انسان های متوسط به دنبال كسب دانش هستند.

انسان های كوچك به دنبال كسب سواد هستند.

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند.

انسان های متوسط پرسش هائی می پرسند كه پاسخ دارد.

انسان های كوچك می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.

انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند.

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند.
.
انسان های كوچك مسئله ندارند.

انسان های بزرگ سكوت را برای سخن گفتن برمی گزینند.

انسان های متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.

انسان های كوچك با سخن گفتن بسیار، فرصت سكوت را از خود می گیرند.

قصه ای از امیرالمومنین علیه السلام قصه ای زیبا و تاثیرگذار

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

 

چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

 

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...

 

امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...

 

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...

 

و اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...

آيينه باش

انشاءالله" یا "ان شاءالله"؟


يادش بخير

چند تک بیتی نغز از مثنوی معنوی

چند تک بیتی نغز از مثنوی معنوی

**** 

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

 

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم پخته شدم سوختم

عاقبت عاشقی آموختم

****

 

 

 

 

نام احمد نام جمله انبیاست

چون که صد آمد نود هم پیش ماست

****

گر به صورت آدمی انسان بدی

احمد و بوجهل خود یکسان بدی

****

چو بسی ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نباید دست داد

****

خرده گیرد در سخن بر بایزید

ننگ دارد از وجود او یزید

****

هیچ وازر وزر غیری بر نداشت

هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت

****

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

****

 

گفت پیغمر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می کشی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک

****

گفت پیغمبر که یزدان مجید

از پی هر درد درمان آفرید

****

سر زهوا تاختن از سروریست

ترک هوا قوت پیغمبریست

****

چشم کودک همچو خر در آخرست

چشم عاقل در حساب آخر ست

****

قیمت هر کاله میدانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقیست

****

پیر پیر عقل باشد ای پسر

نی سفیدی موی اندر ریش وسر

****

هر که او بیدارتر پر درد تر

هر که او آگاه تر رخ زرد تر

****

عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت

صد بدن پیشش نیرزد تره توت

****

حد خود بشناس و بر بالا مپر

تا نیفتی در نشیب شور و شر

****

زشت باشد روی نا زیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد

****

زاغ اگر زشتی خود بشناختی

همچو برف از درد وغم بگداختی

****

سالها تو سنگ بودی دلخراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

****

بدگهر را علم وفن آموختن

دادن تیغ است دست رهزن

تیغ دادن در کف زنگی مست

به که آید ،علم ناکس را بدست

****

گنج بی مار وگل بی خار نیست

شادی بی غم در این بازار نیست

****

مار بد ار زخم زند بر جان زند

یار بد بر جان وبر ایمان زند

****

ای اخی دست از دعا کردن مدار

با اجابت یا رد اویت چکار

گراجابت کرد آن بس نکوست

ور کند مردودآن هم لطف اوست

****

تا نگرید ابر کی روید چمن

تا نگرید طفل کی نوشد لبن

****

تا نگرید طفلک حلوا فروش

دیگ بخشایش نمی آید به جوش

****

معدن صبر ست تن ،معدن شکر ست دل

معدن خنده ست شش،معدن رحمت جگر

****

پر خواری تو جمله ز پر خواری توست

کم خوار شوی ،گر تو کم خوار شوی

****

رزق تو بر  زتو عاشق تر است

هان توکل کن ،ملرزان پا و دست

****

بر سر هر لقمه بنوشته است عیان

کز فلان بن فلان بن فلان

****

نردبان  خلق  این  ما و منیست

عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله تر است

کاستخوان او بتر خواهد شکست

****

مادر بتها بت نفس شماست

زان که آن بت مار و این بت اژدهاست

زان که این نفس بهیمی ....است

زیر آن بودن از آن ننگین تر است

****

پند گفتن با جهول خوابناک

تخم افکندن بود در شوره خاک

****

روی خواهم کرد آخر در لحد

آن به آید، که کنم خو با احد

****

 

از خود شروع کنیم


با این زبون میشه مسخره کرد، با همین زبون میشه روحیه داد

با این زبون میشه ایراد گرفت،
با همین زبون میشه تعریف کرد

با این زبون میشه دل شکست،
با همین زبون میشه دلداری داد

با این زبون میشه آبرو برد،
با همین زبون میشه آبرو خرید

با این زبون میشه جدایی انداخت،
با همین زبون میشه وصل کرد

با این زبون میشه آتش زد،
با همین زبون میشه آتش رو خاموش کرد

اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم،

 اختیار زبونمونُ رو که داریم ...

این هم یه راه دیگه واسه........... « از خود شروع کردن »

گزیده ای از توصیه ها و وصایای آیت الله سید علی قاضی (ره)


اطاعت والدین، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن و ترک خدعه و حیله و تقدم در سلام و نیکویی کردن با هر برّ و فاجر، مگر در جایی که خدا نهی کرده. الله الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید!

مشاعره سعدی و بهار

شعر سعدی:

گلی‌ خوش‌بوی‌ در حمام‌ روزی
رسید از دست‌ م
حبوبی‌ به‌ دستم‌

بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ يا عبیری
‌كه‌ از بوي‌ دل‌آويز تو مستم‌

بگفتا من‌ گِلی‌ ناچيز بودم
‌ولیكن‌ مدتی‌ با گُل‌ نشستم‌

کمال‌ هم‌نشين‌ در من‌ اثر کرد
وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم ...

شعر بهار:

شبی در محفلی با آه و سوزی             شنید ستم ز مرد پاره دوزی

 

چنین می گفت با پیر عجوزی            گلی خوشبوی در حمام روزی

 

رسید از دست مخدومی به دستم

 

گرفتم آن گل و کردم خمیری        خمیری نرم و نیکو چون حریری

 

معطر بود و خوب و دلپذیری          بدو گفتم که مشکی یا عبیری

 

که از بوی دل آویز تو مستم

 

همه گلهای عالم آزمودم              ندیدم چون تو و عبرت نمودم

 

چو گل بشنید این گفت و شنودم       بگفتا من گلی ناچیز بودم

 

و لیکن مدتی با گل نشستم

 

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد          مرا با همنشینی مفتخر کرد

 

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد        کمال همنشین در من اثر کرد

 

و گرنه من همان خاکم که هستم

یک...


یک...
یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛
یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد؛
یک دست می تواند یاریگر یک انسان باشد؛
یک واژه می تواند بیانگر هدف باشد؛
یک شمع می تواند پایان تاریکی باشد؛
یک خنده می تواند فاتح دلتنگی باشد؛
یک امید می تواند رافع روحتان باشد؛
یک نوازش می تواند راوی مهرتان باشد؛
یک زندگی می تواند خالق تفاوت باشد؛

امروز آن "یک" باشید...

سخت آشفته و غمگین بودم

سخت آشفته و غمگین بودم


 به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا


تا بترسند از من

و حسابی ببرند


خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد
……


گفت : آقا ایناهاش،
 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم


جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود


سرخی گونه او، به کبودی گروید
..

صبح فردا دیدم


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر


سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من


تا که حرفی بزنند


شکوه ای یا گله ای،
 
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم


پدرش بعدِ سلام،
 
گفت : لطفی بکنید،
 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا،
 
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است


زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد،
 
می بریمش دکتر
 
با اجازه آقا
…….


چشمم افتاد به چشم کودک...


غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم


لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر .


من چه کوچک بودم


او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام
.


او به من یاد بداد
 درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                   با خشونت هرگز...

 

  سهراب سپهري 

باید ها و نباید‌ها در سخنرانی

ترفنـدهای شب امتـحانی برای رسانـدن نمـره تان به لـب مـرز!

جان به جان تان بکنند، باز هم "شب امتحان خوان" هستید! حالا ما هی بیاییم و بزنیم توی سرمان که "بچه های خوب! لطفا درس هایتان را در طول ترم بخوانید و شب امتحان را برای مرور بگذارید!"، یا این که از یک ماه قبل، هی از استرس امتحان و... بگوییم شاید که کمی استرس به جان تان بیفتد، اما شما فکر می کنید این کارهای ما اثر دارد؟ روی همین حساب، رفتیم سراغ دو نفر که عینهو خودتان، جز شب امتحان، بقیه ی روزها، روی ماهِ کتاب و جزوه شان را می بوسند و آن ها را کنار می گذارند، اما این دو تن، به طرز محیر العقولی توانسته اند با یک سری ترفند کذایی، یک شبه راه شش ماهه را طی کنند و همه ی درس ها را با نمراتی قابل قبول دو دَر کنند! از چاپ اسم و مشخصات شان که به دلایل ارزشی (!) معذوریم، اما شما را از ترفندهای خفن شان بهره مند خواهیم کرد!

اما خداییش خودتان قضاوت کنید ارزش دارد آنقدر خودمان را به زمین و هوا بزنیم که یک شبه قضیه را ماست مالی کنیم؟ ارزش دارد مردم؟

هنوز دیر نشده!

خیلی ها فکر می کنند که برنامه ریزی، مال همان بچه زرنگ هایی است که از اول ترم درس هایشان را خوانده اند! روی همین حساب هم شب امتحان، همین جوری و بدون برنامه شروع به خواندن می کنند. بعد از این که نصف زمان شان را فقط برای مقدمه ی کتاب از دست دادند، تازه می فهمند که ای دل غافل...

اما اگر از من می شنوید، برای همین چند ساعت باقی مانده تا امتحان هم برنامه ریزی کنید! اول ببینید که دقیقا چند ساعت فرصت دارید و قصد دارید چند فصل بخوانید! بعد همین مقدار را برای فصل های کتاب تان عادلانه تقسیم کنید. این جوری هم دست تان می آید که چقدر باید بخوانید و هم بیش از حد روی یک مطلب پیش پا افتاده وقت تلف نمی کنید!


اصلا کدوم کتاب؟!

جان مادرتان اگر دقیقه نودی سودای پاس کردن کتاب دارید، حداقل این یک مورد را جدی بگیرید. اگر در طول ترم فکر می کردید که شاگرد اول کلاس از دماغ فیل افتاده، همین شب امتحانی، کوتاه بیایید. تلفن را بردارید و مثل یک عاشق دلخسته علم و دانش، نویسنده، ناشر و مشخصات کتابی که در دست تان است را با مشخصات کتابی که در دست شاگرد اول است، چک کنید، تا هم خیال تان راحت شود که منبع امتحانی تان درست است و هم از آخرین تغییرات و حذفیات امتحان مطلع شوید. وقتی بفهمید که چند صفحه ناقابل از کتاب تان حذف شده است، آن هم درست شبی که برای یک صفحه هم حاضرید چانه بزنید، یک انرژی ای می گیرید که نگو...


هیچ کس تنها نیست!

از قدیم گفته اند: اول رفیق بعدش طریق! یعنی اول یک همراه خوب پیدا کن و بعد بزن به جاده! بهترین کار این است که بروید و یک بیچاره مثل خودتان پیدا کنید! یک نفر که مثل شما تازه کتاب را خریده و بسم ا... گفته! یک قرار مشترک بگذارید و همین چند ساعت باقی مانده را با هم سرعت بگیرد! تجربه من همیشه نشان داده، این جور وقت ها خیلی سریع تر و با انگیزه تر از همین چند ساعت استفاده می کنم!


رفاقت با جناب استاد!

به جان شما نباشد، به جان همه ی اساتید بزرگوار، بعد از عمری فراگیری علم و دانش، دیگر اخلاق لعنتی خودم دستم آمده بود، من از آن آدم هایش نبودم که در طول ترم درس بخوان باشم، جان به جانم می کردند شب امتحانی بودم. به خاطر همین روحیات، همیشه حواسم بود که باید کل ترم را با استراتژی بگذرانم و باید در طول ترم، خودم و توانمندی هایم را به استاد ثابت می کردم، چون بچه خنگ و خپلی نبودم. گاهی اوقات در کلاس با پرسیدن چندتا سوال مشتی حسابی تائیدشان را می گرفتم و نشان می دادم که سر و پا گوشم و کلی برای شان کله تکان می دادم. نتیجه اش هم این بود که جناب استاد بعد از تصحیح برگه من، با دست باز نمره می داد و خلاصه تا لب مرز و گاهی حتی خیلی بیشتر همراهی ام می کرد...


همسایه ها یاری کنید!

بابا آدم این همه خواهر، برادر و دختر خاله، پسرخاله را برای مراسم ختمش که نمی خواهد! همین شب های مخوف امتحان، اگر به داد هم نرسیم، پس به چه دردی می خوریم؟ همین دخترخاله ی بنده، یک بار به شدت توی بستر مریضی افتاده بود و فردایش هم امتحان تاریخ معماری داشت، یک کتاب ۵۰۰ صفحه ایِ مشتی! قرار شد نصف کتاب را من برایش خلاصه کنم و نصف دیگرش را خودش بخواند. دویست و اندی صفحه را توی ۵ برگه ناقابل Aچهار خلاصه کردم و خرش به راحتی از پل گذشت. شما هم می توانید از این ذخیره ارزشمند خانوادگی کمک بگیرید و فصل های کتاب تان را بین فامیل، آشنا و در و همسایه تقسیم کنید! یک روز هم می آید که گره ِ کار آن ها به دست مبارک شما باز شود...


ریز نمرات را بپا!

اوریجینال، اِوِرِست روش ها، بیشترین بازده درکوتاه ترین زمان! این همه تعریف و تمجید گوارای وجود این یک راه کار. انصافا مشکل گشای امتحانات حفظی است که شب امتحانی باید پاس شوند. همیشه اولین سوالی که در اولین جلسه درس، از استاد می پرسم همین است، این که لطف بفرماید و ریزنمرات یا همان بارم بندی که برای هر فصل در امتحان در نظر گرفته شده است را بگوید. شب امتحان که می شود، دست می گذارم روی چندتا فصل فول نمره، با یک حساب و کتاب سرانگشتی، فصل هایی را انتخاب می کنم که نمره دلخواهم را تامین کنند آن هم با ضمانت! آدم های شب امتحانی، معمولا تا خود امتحان، ۱۲ ۱۰ ساعت بیشتر زمان ندارند، می توان با یک برنامه ریزی درست و حسابی، قلب همین چند فصل را نشانه گرفت و به اندازه کل ترم از خجالت شان درآمد.


هم شاگردی، سلام!

به هر حال توی هر کلاس مدرسه و دانشگاه، قطعا یک موجود درازگوش خوان و همیشه در صحنه پیدا می شود که مو به موی حرف های استاد و حتی حالات چهره اش را یادداشت می کند. بهترین کار این است که دمِ این هم کلاسی عزیز را داشته باشیم و آخر ترم، یک نسخه از روی جزوه اش برای خودمان کپی کنیم. تجربه ثابت کرده که معلم ها اغلبِ سوال هایشان را از بین مطالبی انتخاب می کنند که در طول ترم همه وقت شان را برای توضیح آن ها گذاشته اند. من هم روی همین حساب همیشه یک نسخه از جزوه های چند نفر اول کلاس را برای مرور شب امتحانی دارم و از این روش هم جواب ها گرفته ام!


بی خیال تیترها نشوید!

از پدربزرگ تان هم که بپرسید با شما هم نظر است، اصلا انگار که یک قانون نانوشته شده است. این که معمولا کم هستند آدم هایی که بتوانند کل کتاب را برای امتحان تمام کنند، حالا چه برسد به این که این آدم ها شب امتحانی هم باشند! ترم پیش امتحان مدیریت منابع انسانی داشتم و با اجازه شما کتاب اش را هم دو روز قبل امتحان گرفته بودم، با کلی فشار و به زور کنجد و کندر تا روز امتحان نصف کتاب را خواندم. دوساعتی تا شروع امتحان فرصت داشتم که تجربه به یاری ام آمد، شروع کردم به ورق زدن نصفه باقیمانده و فقط تیترهای هر پاراگراف را خواندم. نتیجه اش هم این شد که همین تیترخوانی، در حد چند نمره ناقابل، نمره ام را کشید بالا. باورتان نمی شود که این مدل خواندن، معجزه می کند در حد تیم ملی والیبال، خصوصا اگر امتحان از نوع چهار گزینه ای باشد...

فرقی نمی کند که یک امتحان کلاسی و مستمر معمولی باشد، یا امتحان نهایی و یا حتی کنکور! همیشه، همه طراح های سوال، برای خودشان یک بانک سوال دارند که سوال های هر ترم را از توی همان درمی آورند! حتی بعضا دیده شده استاد های فراوانی وجود دارند که هر ترم، با یک مجموعه سوال یکسان، حالِ دانش جو و ایضا آموز را می گیرند! پس عقل سلیم حکم می کند که آدم وقتی برای خواندن یک کتاب چندصد صفحه ای زمان ندارد، در به در، دنبال پیدا کردن نمونه سوال های استاد بیفتد! برای این کار هم روش های زیادی می توانم به شما توصیه کنم: مثلا اگر امتحان نهایی باشد، که نمونه سوال هایش را به راحتی می توانید توی اینترنت پیدا کنید. اگر یک استاد واحد، هر ترم همان امتحان را می گیرد، هر جور شده نمونه سوال هایش را از ترم بالایی ها گیر بیاورید!


هندی بازی روی برگه!

یکی از مهم ترین عملیاتی است که می شود روی برگه امتحانی پیاده کرد. یادم می آید که استاد درس ادبیات مان عاشق حافظ بود، وقتی که همه زورم را روی برگه پیاده کردم، آخر سر، ته برگه یک غزل خیلی زیبا از حافظ نوشتم که شب قبل با هزار بدبختی حفظ اش کرده بودم. برای استاد نوشتم که علاقه اش به حافظ من را هم عاشق حافظ کرده است و... جواب داد و یک راه کار خوب به جمع راه کارهای شب امتحانی اضافه شد. فقط فوت کوزه گری اش این است که بدانید برای هر کدام شان چه چیزی باید بنویسید...


قیافه یک عدد کبری را به خودتان بگیرید که تصمیم گرفته است!

آخرین تیر ترکش و آخرین شانس برای راضی کردن اساتید بزرگوار. معمولا بعد امتحانات خیلی خفن، به سراغ اساتید می روم و با قیافه ای کاملا نادم و پشیمان فرصت جبران می گیرم. قول یک کار عملی توپ و یا یک تحقیق درست و حسابی می دهم. خلاصه که باید مهارت داشته باشید و بدانید که با یک استاد محترم، چگونه محترمانه سخن بگویید و به او بفهمانید که عصر، عصر رفع کدورت ها و مشکلات از طریق گفت وگو می باشد...

جمله های زیبا و تاثیرگذار

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.
 
كسانی كه نمی توانند فرصت كافی برای تفریح بیابند، دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می كنند.

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست.
وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند.

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.
كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند.

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی.
هرگاه مشكلی را مطرح می كنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد كنید.

كیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.
خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید.
اینجا، كار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.
تنها راهی كه به شكست می‌انجامد، تلاش نكردن است.

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.
از لجاجت بپرهیزید كه آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است.
كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.
كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.
اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم.

جمــلاتــی کــه بــه ذهنــتان آرامــش مــی بخــشند

ما همان افکارمان هستیم، اگر نتوانیم افکارمان را تغییر دهیم نمی توانیم هیچ تغییر دیگری ایجاد کنیم. شما قطاری از افکار دارید که هنگام تنهایی، سکوت و زمانی که غرق در افکارتان هستید سوار آن می شوید. ارزشی که برای خودتان قایل هستید و شادی هایی که در زندگی دارید همه بستگی به جهتی دارند که قطار به آن سو در حرکت است.

اگر واقعا می خواهید در زندگیتان تغییری ایجاد کنید باید ابتدا ذهن و افکارتان را تغییر دهید و آن را از هر نوع تفکر آزاردهنده ای که شما را به عقب می راند پاک کنید. در این مطلب جملاتی گردآوری شده که به شما کمک می کنند بتوانید ذهنتان را آزاد کرده و تغییرات دلخواهیتان را در زندگی ایجاد کنید..

 شما همانی هستید که امروز انجام می دهید نه آنی که تصمیم دارید فردا انجام دهید.

آنچه می تواند تغییرات اساسی ایجاد کند کاری نیست که شما گاهی انجام می دهید، بلکه کارهایی که طبق برنامه انجام می دهید و قانون دارند می توانند تغییر ایجاد کنند

 با خودتان صادق باشید، هرگز خودتان را به خاطر کارهایی که انجام داده اید و

 احساس خوبی به آنها داشته اید سرزنش نکنید

اگر با آن کار برای کسی دردسری درست نکرده باشید همه چی حله مطمئن باشید  

تا زمانی که از خودتان راضی نباشید هیچ مقدار پولی نمی تواند شما را خوشحال کند

نگران نباشید که دیگران فکر می کنند اهداف شما رویایی و غیرمنطقی به نظر می رسند. بیشتر اوقات ایده های رویایی همان هایی هستند که جهانی را به شگفتی وامی دارند 

 خودتان، خودتان را کنترل کنید در غیر این صورت فرد دیگری شما را کنترل می کند

 گاهی اوقات ایستادن در برابر دوستان به اندازه ایستادن در برابر دشمنان دشوار می شود

ناراحت ترین افراد جهان کسانی هستند که دایم نگرانند دیگران چه فکری در موردشان می کنند 

اگر فقط به فکر سود و زیان خودتان نباشید دنیایی از فرصت های بی نظیر به دست می آورید

انسان مهربان و دوست داشتنی در دنیایی خوب و دوست داشتنی زندگی می کند و انسان بدبخت که از دیگران متنفر است در دنیایی بد و تنفرآمیز به سر می برد.

 نگرانی و روشنایی های کم در زندگی  موجب می شود کوچکترین اشیاو ناراحتی ها ، بزرگترین سایه ها را بر زندگیتان داشته باشد  

  در ذهنتان بر چیزهایی که دوست دارید تمرکز کنید نه بر چیزهایی که از آنها وحشت دارید، این کار رویاها را برایتان واقعی می کند

نگران شکست ها و ناکامی ها نباشید بلکه نگران فرصت های خوبی باشید که حتی آنها را امتحان نکرده اید 

بهانه نیاوردن بهتر از بهانه بد آوردن است.

 برای به دست آوردن چیزی که تا به حال نداشته اید باید کارهایی را انجام دهید کهتا به حال انجام نداده اید. 

 هر کسی می توانداز مشکلات فرار کند، این ساده ترین واکنش است اما مواجه شدن با مشکلات شجاعت است و فرد را قوی تر می کند.

 یکی از بزرگترین نعمت هایی که داریم این است که نمی دانیم در آینده چه اتفاقی برایمان می افتد

این است که زندگی را هیچان انگیز و زیبا میکند  

 نگران مسائلی که کنترلی بر آنها ندارید، نباشید

هر چه کمتر از دیگران انتظار داشته باشید بیشتر از زندگی لذت می برید. 

آنچه برای شما بی ارزش است شاید  برای دیگری رویای بزرگی باشد

  کاری که می کنید، جایی که می رویدت وانسانی که هستیدنمی تواند شما را خوشحال کند،

 اینکه زندگی را چگونه می بینید شما را خوشحال می کند. 

 اگر بیش از حد برای ارزشیابی خودو دیگران وقت بگذارید هرگز نمی توانید خودتان یا دیگران را دوست داشته باشید

دنیا را از شیشه جلو ببینید نه از آینه های کناری

 انتخاب اینکه چه زمانی و چگونه بمیرید با شما نیست اما انتخاب چگونه گذران زمان باقی مانده تا مرگ با شما است

 پشیمانی ها را کنار بگذارید، آنها فقط بهانه های افراد شکست خورده هستند، هنوز فرصت های زیادی روبروی شما است

نامه زیبای آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش

 او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند.

 به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر آدم شياد، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند.

 به او بگوييد در ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر باحميتي نيز وجود دارد.

  به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هست. 

  مي دانم كه وقت مي گيرد، اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت يك دلار كسب كند، بهتر از اين است كه پنج دلار از روي زمين پيدا كند

به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.

 او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.

اگر مي توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد.

 

: به او بگوييد كه تعمق كند 

به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان،

                      به گلهاي درون باغچه،

به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند، ‌دقيق شود.

 

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد دهيد كه با ملايم ها، ‌ملايم و با گردن كشان، گردن كش باشد.

 به او بگوييد به باورهایش ايمان داشته باشد، ‌حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند.

 به پسرم ياد بدهيد كه همه حرفها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد، انتخاب كند.

 ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد، اگر مي توانيد به پسرم ياد دهيد كه در اوج اندوه تبسم كند

 به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد.

 به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست

 به او بگوييد تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند، پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.

 در كار تدريس به پسرم ملايمت بخرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد؛ بگذاريد كه شجاع باشد.  

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 اندکی از مردم را می توان برای همیشه فریب داد . همه مردم را نیز می توان برای مدت اندکی فریب داد . اما نمی توان  

 

همه مردم را برای همیشه فریب داد

 

ابراهام لینکلن