يوسف عصر ما و شهر ما

نمي‌دانم اگر شرايطي كه براي يوسف پيغمبر ايجاد شد براي من يا يكي ديگر از جوانان امروز رخ بدهد آيا دامن ما نيز پاك مي‌ماند؟

راستي كدام مرد مي‌تواند در چنين امتحاني سربلند بيرون بيايد؟ اگر يوسف پيغمبر و پيغمبر زاده نبود باز هم توان چنين كاري را داشت كه براي امثال ماها حجت باشد؟ و اصولاً آيا نمونه هاي غير معصوم هست كه حجت بچه هاي امروز باشد؟

من در شمال تهران با جوان 17 ساله‌اي به نام امين آشنا شدم و حكايتي از او را در قالب دو نامه‌اي كه وي به مجله زن روز سال ۶۵ نوشته بود به نقل از نشريه فكه شماره 19 سال 1379 آورده‌ام كه بي هيچ مقدمه‌اي ديگر شما را دعوت به خواندن آن مي‌كنم.

عكس نمادي است 

بنام خداوند بخشنده مهربان

خدمت خواهران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پربار زن روز

سلام من را از اين فاصله دور پذيرا باشبد. آرزو مي كنم كه در تمام مراحل زندگيتان مومن و مؤيد و سلامت باشيد. قبل از همه چيز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن اين مجله مفيد و سودمند تشكر و قدرداني كنم و باور كنيد بدون تعارف و تمجيدهاي دروغين مجله زن روز بهترين مجله خانوادگي در سطح كشور و بهترين نشريه از بين نشريات مؤسسه كيهان است.

اما دليل اينكه امروز در اين هواي باراني اين برادر كوچكتان تصميم گرفت با شما درد دل كند مشكل بزرگي است كه سر راهش قرار گرفته است. جريان را برايتان بازگو مي كنم.

من پسري 17 ساله هستم و در خانواده اي مرفه و ثروتمند زندگي ميكنم اما چه ثروتي كه مي خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هردو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسي از شب را در خارج از منزل سپري مي كنند و تازه وقتي هم به خانه مي‌آيند از بس خسته و كوفته هستند كه زود مي روند و مي خوابند. اصلا در طول روز يكبار از خود سوال نميكنند كه پسرمان (يعني من) كجاست؟ حالا چه كار مي كند؟ با چه كسي رفت و آمد مي كند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهي من پسري نيستم كه از اين موقعيتها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم. البته اين مشكل اصلي من نيست چون من ديگر به اين بي‌توجهي‌ها عادت كرده‌ام و اينكه آنها اصلاً به من كار ندارند كه كجا مي‌روم و چه مي‌پوشم و با كي مي‌گردم تعجب نمي‌كنم بلكه مشكل اصلي من از يك سال پيش شروع شد.

پدر و مادر به دليل اينكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع ماديشان هم خوب است، دختر خاله‌ام را كه در خانواده‌اي متوسط زندگي مي‌كند به فرزندي كه چه عرض كنم، به سرپرستي قبول كردند. (البته لازم به تذكر است كه دختر خاله‌ام هم همسن خود من است.)
ادامه نوشته

محرم و يادي از رهروان حسين عليه السلام

 

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله


ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش


گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

ادامه نوشته

حکایت خرابه شام در خطاب به حضرت زينب سلام الله عليها

 

خرابه ، جايى است بى سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست بعد از اتمام بناى كاخ ، معطل مانده است . نه در مقابل سرماى شب ، حفاظى دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهى .تنها در گوشه اى از آن ، سقفى در حال فرو ريختن هست كه جاى امنى براى اسكان بچه ها نيست .وقتى يكى از كودكان با ديدن سقف ، متوحش مى شود و به احتمال فروريختن آن اشاره مى كند، ماءمور مى خندد و به ديگرى مى گويد: اينها را نگاه كن ! قرار است فردا همگى كشته شوند و امروز نگران فروريختن سقف اند.طبيعى است كه اين كلام ، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاى امام تسلى و آرامششان مى بخشد:عزيزانم ! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهيم شد. ما به مدينه عزيمت مى كنيم و شما به خانه هاى خود باز مى گرديد.دلهاى بچه ها به اميد آينده آرام مى گيرد. اما به هر حال ، خرابه ، خرابه است و جاى زندگى كردن نيست .چهره هايى كه آسمان هرگز رنگ رويشان را نديده ، بايد در هجوم سرماى شب بسوزند و در تابش مستقيم آفتاب ظهر پوست بيندازند.انگار كه لطيف ترين گلهاى گلخانه اى را به كويرى ترين نقطه جهان ، تبعيد كرده باشند.تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسكان نداده اى ، هنوز اشكهايشان را نسترده اى ، هنوز آرامشان نكرده اى و هنوز گرد و غبار راه از سر و رويشان نگرفته اى كه زنى با ظرفى از غذا وارد خرابه مى شود. به تو سلام مى كند و ظرف غذا را پيش رويت مى نهد.بوى غذاى گرم در فضاى خرابه مى پيچد و توجه كودكانى را كه مدتهاست جز گرسنگى نكشيده اند و جز نان خشك نچشيده اند، به خود جلب مى كند.تو زن را دعا مى كنى و ظرف غذا را پس مى زنى و به زن مى گويى : مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟
زن مى گويد: به خدا قسم كه اين صدقه نيست ، نذرى است بر عهده من كه هر غريب و اسيرى را شامل مى شود.تو مى پرسى كه : اين چه عهد و نذرى است ؟!و او توضيح مى دهد كه : در مدينه زندگى مى كرديم و من كودك بودم كه به بيمارى لاعلاجى گرفتار شدم . پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول الله بردند تا او و على براى شفاى من دعا كنند. در اين هنگام پسرى خوش سيما وارد خانه شد. او حسين فرزند آنها بود.على او را صدا كرد و گفت : حسين جان ! دستت را بر سر اين دختر قرار ده و شفاى او را از خدا بخواه .حسين ، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا يافتم و آنچنان شفا يافتم كه تا كنون به هيچ بيمارى مبتلا نشده ام .گردش روزگار، مرا از مدينه و آن خاندان دور كرد و در اطراف شام سكنى داد.من از آن زمان نذر كرده ام كه براى سلامتى آقا حسين به اسيران و غريبان ، احسان كنم تا مگر جمال آن عزيز را دوباره ببينم .تو همين را كم داشتى زينب ! كه از دل صيحه بكشى و پاره هاى جگرت را از ديدگانت فرو بريزى ...

و حالا اين سجاد است كه بايد تو را آرام كند و اين كودكانند كه بايد به دلدارى تو بيايند.
در ميان ضجه ها و گريه هايت به زن مى گويى : حاجت روا شدى زن ! به وصال خود رسيدى . من زينبم ، دختر فاطمه و على و خواهر حسين و اين سر كه بر سر دارالاماره نصب شده ، سر همان حسينى است كه تو به دنبالش مى گردى و اين كودكان ، فرزندان حسين اند. نذرت تمام شد و كارت به سرانجام رسيد.زن نعره اى از جگر مى كشد و بيهوش بر زمين مى افتد.تو پيش پيكر نيمه جان او زانو مى زنى و اشكهاى مدامت را بر سر و صورت او مى پاشى
زن به هوش مى آيد، گريه مى كند، زار مى زند، گيسوانش را مى كند، بر سر و صورت مى كوبد. و دوباره از هوش مى رود.باز به هوش مى آيد، خود را بر خاك مى كشد، بر پاى كودكان بوسه مى زند، خاك پايشان را به اشك چشم مى شويد و باز از هوش مى رود.آنچنانكه تو ناگزير مى شوى دست از تعزيت خود بردارى و به تيمار اين زن غريب بپردازى .تو هنوز خود را باز نيافته اى و كودكان هنوز از تداعى اين خاطره جگر سوز فارغ نشده اند كه زنى ديگر با كوزه آبى در دست وارد خرابه مى شود.چهره اين زن ، اما براى تو آشناست .


ادامه نوشته

گذر على (ع ) از كربلا  

 

 
 

 ْ

امام سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور مى كرد، در حالى كه چشمانش ‍ پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آن ها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آن ها است . و در اين جا خون آن ها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خون دوستان ، ريخته مى شود!
امام باقر(ع ) مى فرمايد: على
(ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن )مقذفان( مى گفتند. فرمود:در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آن ها باشد.

بحار: 41/295، حديث 18

پرچم دارى حبيب بن جماز  

 

 

 ْ

سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شده عرض ‍ كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن .
على (ع ) فرمود: از اين سخن دست بردار زيرا او نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامى كه پيش آهنگ لشكر گمراهى شود كه پرچم دار آن ، حبيب بن جماز باشد، مردى از پايين منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شيعه و دوست تواءم ، على (ع ) پرسيد: تو كيستى ؟
گفت : من حبيب بن جمازم .
على (ع ) فرمود: اى پسر جماز از چنان پرچمى خوددارى كن با اين كه مى دانم آن را به دوش خواهى كشيد و از باب الفيل وارد خواهى شد.
پس از آن كه على و حسن عليهماالسلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت امامت به به امام حسين (ع ) رسيد و پيشامد كربلاى او اتفاق افتاد ابن زياد، عمر بن سعد را رياست لشكر داد و خالد نامبرده را پيش آهنگ و حبيب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفيل وارد مسجد كوفه شد و اين قضيه از جمله اخبارى است كه دانشمندان و ناقلين آثار به صحت پذيرفته اند و در ميان كوفى ها مشهور و مخالفى ندارد و از معجزات است .

الارشاد، ص 320 - 319

خبر دادن علي(ع) از قاتل امام حسين (ع )  

 

ابوالحكم گويد: از پيرمردان و دانشمندان خود شنيدم مى گفتند: على (ع ) در ذيل خطبه اى فرمود: هنوز كه دستتان از دامن من كوتاه نشده هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، سوگند به خدا از عده مردمى كه صد نفر آن ها گمراه كننده ديگران و صد نفرشان هدايت كننده آنان باشند، سؤ ال نكنيد جز اين كه از خواننده و رهنماى آن ها كه تا فرداى قيامت پايدارند اطلاع خواهم داد. مردى همان وقت از جاى برخاست پرسيد: بر سر و روى من چند تار موى روييده ؟
على (ع ) فرمود: سوگند به
خدا دوست من رسول خدا(ص ) از پرسش تو به من اطلاع داد و اضافه كرد همانا بر هر تار موى سر تو فرشته موكل است كه تو را لعنت مى كند و بر هر تار موى ريش تو شيطانى موكل است كه اسباب سرگردانى و بيچارگى تو را فراهم مى سازند و همانا در منزل تو بزغاله اى است كه فرزند رسول خدا(ص ) را مى كشد و نشانه اين پيشامد صحت و درستى سخن من است و هر گاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقيقت آن تو را باخبر مى ساختم ، باز هم نشانه همان است كه گفتم : فرشته و شيطان تو را لعنت مى كنند.
پسر او در آن روزگار
خردسال بود و تازه مى توانست بنشيند و در هنگام پيشامد كربلا او قاتل حسين شد و قضيه چنان بود كه على خبر داد.

الارشاد، ص 321 - 32

خبر شهادت امام حسين(ع) توسط اميرالمومنين(ع)

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابى عبدالله جدلى گفت : بر اميرالمؤ منين (ع ) داخل شدم در حالى كه حضرت حسين (ع ) در كنار آن حضرت نشسته بودند، اميرالمؤ منين (ع ) دست بر شانه حسين (ع ) زد و سپس فرمود: اين كشته خواهد شد و احدى يارى او را نخواهد نمود.راوى مى گويد: عرضه داشتم يا اميرالمؤ منين به خدا قسم اين زندگى بدى است . حضرت فرمودند: اين حادثه حتما به وقوع مى پيوندد.حضرت على (ع ) به حضرت امام حسين (ع ) فرمودند: اى ابا عبدالله از قديم ثابت و مسلم شده كه تو اسوه و مقتداى خلق مى باشى . حسين (ع ) عرضه داشت : فدايت شوم حالم چيست ؟
حضرت على (ع ) فرمودند: مى دانى آن چه را كه خلق نمى دانند و عن قريب عالم به آن چه مى داند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببين پيش از آن كه مبتلا گردى ، قسم به كسى كه جانم در دست اوست ، بنى اميه خون تو را خواهند ريخت ولى نمى توانند تو را از دينت جدا كرده و قادر نيستند ياد پروردگارت را از خاطرت ببرند.حسين (ع ) عرضه كرد: قسم به كسى كه جانم در دست اوست همين قدر مرا كافى است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پيامبر خدا تصديق داشته و كلام پدرم را تكذيب نمى كنم .اميرالمؤ منين (ع ) بيرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و ياران دور آن حضرت حلقه زدند در اين هنگام حضرت حسين (ع ) تشريف آوردند تا رسيدند مقابل اميرالمؤ منين (ع ) و آن جا ايستادند، اميرالمؤ منين (ع ) دست مبارك بر سر ايشان نهاده و فرمودند: پسرم ، خداوند متعال ، اقوام و طوايفى را به وسيله قرآن تقبيح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است :فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين .به خدا قسم حتما پس از من تو را خواهند كشت سپس آسمان و زمين بر تو گريه خواهند نمود.

كامل الزيارات ، ص 220 - 221، 222، 284

حکایات ریاضی از امیرالمومنین (ع)

۱- تقسيم عادلانه  
دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسيد، يكى از آنان پنج نان و ديگرى سه نان از سفره خود بيرون آوردند، در اين اثناء مردى از كنارشان عبور كرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام كردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذايى كه خورده بود هشت درهم به ايشان داد. در موقع تقسيم پول نزاعشان درگرفت .
صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه
تقسيم مى كنيم ، صاحب پنج نان مى گفت : اين تقسيم عادلانه نيست ، بلكه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهايى كه گذاشته ايم . ولى طرف نپذيرفت تا اين كه خصومت به نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: برويد و با هم سازش ‍ كنيد و در اين موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مكنيد، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بيان بفرماييد، پس آن حضرت عليه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و يك درهم به آن كه سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه اين است كه هر يك از شما دو نان و دو سوم نان (كه هشت ثلث مى شود) خورده ايد گفتند: بله . فرمود: بنابراين نانى كه رهگذر مصرف كرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و يك ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همين نسبت پولها تقسيم مى شوند (۱)

 


 


2- تقسيم شترها  
سه نفر در تقسيم هفده شتر با هم نزاع مى كردند، اولى مدعى يك دوم و دومى يك سوم و سومى يك نهم آنها بودند و به هر ترتيب كه خواستند شترها را قسمت كنند كه كسرى به عمل نيايد نتوانستند. خصومت به نزد حضرت امير عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: مايل نيستيد من يك شتر از مال خودم بر آنها افزوده و آنها را بين شما تقسيم نمايم ؟ گفتند: بله ، پس يك شتر بر آنها و افزود و مجموعا هيجده شتر شدند و آنگاه يك دوم آنها را كه نه شتر باشد به اولى و يك سوم را كه شش شتر باشد به دومى و يك نهم را كه دو شتر باشد به سومى داد و يك شتر باقيمانده خود را نيز برداشت (2)

 

 



3- عدد عجيب  
مردى يهودى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : عددى به من بگو كه بر ۱و۲و۳و۴و۵و۶و۷و۸و۹و۱۰ بخش پذیر باشد. على عليه السلام به وى فرمود: اگر بگويم مسلمان مى شوى ؟
گفت : آرى . پس به وى فرمود: اضرب ايام اسبوعك فى سنتك
(۳)؛ روزهاى هفته ات را در سالت ضرب كن
كه حاصل آن مطلوب توست .
و چون يهودى آن را صحيح يافت مسلمان شد.
(۴)
شيخ بهائى در خلاصه الحساب (۵)
آورده : اگر عدد ماهها در روزهاى ماه و حاصل آن در روزهاى هفته ضرب شود عددى به دست مى آيد كه بدون كسرى بر همه اعداد ياد شده قابل قسمت است .
و نيز اگر مخرج اعدادى را كه حرف عين در آنها هست كه عبارتند از ربع ، سبع ، تسع و عشر؛ يعنى چهار و هفت و نه و ده در هم ضرب شوند حاصل عددى است كه بر تمام اعداد مذكور تقسيم مى شود
(۶)


4- تقسيم بيت المال  
آن روز كه اميرالمومنين عليه السلام در جنگ جمل بر دشمن خويش پيروز گرديد با گروهى از ياران مهاجر و انصار خود وارد بيت المال بصره شد و در كنار درهمها و دينارها ايستاد و زمانى به آنها خيره شد و آنگاه سكه هاى طلا و نقره را چنين مخاطب ساخت : اى درهمهاى سفيد! و اى دينارهاى زرد! غير مرا مغرور كنيد. و پس از چند لحظه ديگر كه نگاهش را ادامه داد، به همراهان خود فرمود: اينها را بين اصحاب من و كسانى كه با من هستند پانصد تا پانصد تا قسمت كنيد و چون دستور را اجراء كردند كاملا درست بوده ، يك درهم كم نيامد، و تعداد مردان دوازده هزار نفر بود (۷). و روشن است كه اين قضيه موقعى جزء اين فصل محسوب مى شود كه مقدار سكه ها كه بالغ بر شش ميليون است بر آن حضرت معلوم باشد، مانند عدد اصحابش ، وگرنه جزء معجزات و اخبار غيبيه آن حضرت به حساب مى آيد. مانند داستانى كه سروى در مناقب (۸) آورده : كه آن حضرت در ابتداى خلافتش در مدينه به منبر رفت و به ياران و شيعيان خود فرمود: ميان صفها گردش كنيد و به مردم بگوييد آيا كسى از خلافت من ناراضى است ؟
در اين هنگام فرياد مردم بلند شده همگى به يك صدا گفتند: خدايا! ما از پيامبرت و پسر عمش راضى و خشنود هستيم و فرمانشان را به جان و دل مى پذيريم .
آنگاه امام عليه السلام به عمار فرمود: اى عمار برخيز! و در بيت المال برو و به هر نفر سه دينار بده و براى خودم نيز سه دينار بياور.
عمار با ابوالهيثم و گروهى ديگر از مسلمانان به طرف بيت المال رفته و حضرت نيز از منبر پايين آمد و رهسپار مسجد قبا گرديد و در آنجا به نماز و نيايش و دعا مشغول شد. عمار با همراهانش وارد بيت المال شده و سيصد هزار دينار در آن يافتند و تعداد مردم را نيز صد هزار نفر. (هر نفر سه دينار). در اين هنگام عمار به حاضران رو كرده و گفت : به خدا سوگند آن حضرت نه از تعداد مردم اطلاعى داشته و نه از مقدار دينارها، و اين خود نشانه و آيتى است كه حقانيت او را اثبات نموده بر شما واجب مى كند، مطيع و فرمانبردار او باشيد. از آن ميان طلحه و زبير و عقيل از گرفتن دينارها امتناع ورزيدند
(۹)

 

 



5- تبديل يك هشتم به يك نهم  
حضرت امير عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، مردى از آن حضرت عليه السلام پرسيد؛ شخصى وفات كرده و زنى و پدر و مادرى و دو دختر از خود بر جاى نهاده ، سهم زن چقدر مى شود؟
حضرت فرمود: يك هشتم او به يك نهم مبدل گرديد. و اين مساءله به مساءله منبريه شهرت يافت .
(سروى ) در بيان تبديل يك هشتم به يك نهم مى گويد: سهم پدر و مادر، يك سوم است و سهم دو دختر دو سوم و سهم زن يك هشتم . و روشن است كه در اين صورت فرض مساءله از واحد صحيح زيادتر بوده ، بنابراين مخرج از روى 27 تقسيم مى گردد و به ترتيب 3 از 27 براى زن ، و 16 از 27 براى دو دختر و 8 از 27 براى پدر و مادر بطور مساوى
(۱۰)

 

 



6- مساءله ديناريه  
زنى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده و در حالى كه آن حضرت يك پاى مبارك را در ميان ركاب اسب گذارده بود مساءله خود را چنين شرح داد: برادرم وفات كرده و ششصد دينار از خود برجاى گذاشته است و ورثه او بر من ستم نموده و تنها يك دينار به من داده اند.
امام عليه السلام در پاسخش فرمود: مگر برادرت دو دختر نداشته ؟
زن : بله .
فرمود: سهم آنان دو سوم تركه است كه چهارصد درهم مى شود، يك برادر مادرى هم داشته كه سهم او يك ششم تركه است كه صد دينار مى شود، زنى هم داشته كه سهمش ‍ يك هشتم تركه است كه 75 دينار مى شود، دوازده برادر نيز داشته هر كدام دو دينار، و باقيمانده تركه كه يك دينار است سهم تو مى باشد و آنگاه پاى ديگر را در ركاب گذارده به طرف مقصد حركت كرد، و اين مساءله به مساءله ديناريه شهرت يافت
(۱۱)

 

 



7- پاسخ تو را مى دانم  
اميرالمومنين عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، در خطبه اش مى فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى ؛ از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد.
در اين هنگام مردى برخاست و گفت : يا على ! مرا از شماره موهاى سر و ريشم آگاه كن .
على عليه السلام : به خدا سوگند حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ اين پرسشت را به من فرموده و اگر اثبات آن دشوار نبود تو را از آن خبر مى دادم ، و براى اين كه بدانى پاسخ اين سوالت را مى دانم از موضوع ديگرى تو را آگاه مى سازم . در خانه تو فرزندى هست كه پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهد كشت
(۱۲)

 

 



8- مدت خواب اصحاب كهف  
مردى يهودى از اميرالمومنين عليه السلام از مقدار خواب اصحاب كهف پرسش نمود. امام عليه السلام بر طبق آيه شريفه قرآن : ولبثوا فى كهفهم ثلاثماه سنين و ازدادوا تسعا؛ (۱۳) و آنها در كهف كوه سيصد سال ، نه سال هم زيادتر درنگ كردند، به او پاسخ داد.
يهودى گفت : ما در كتاب آسمانيمان سيصد سال يافته ايم .
امام عليه السلام فرمود: سال شما شمسى است ، و از ما قمرى است .
(۱۴)
مؤ لّف :
گفته شده كه سال شمسى نزد يهودى 365 روز مى باشد بنابراين در سيصد سال شمسى نه سال قمرى اضافه مى شود بدون كم و زياد. و نيز اخبارى در اين باب از عترت طاهرين آن حضرت عليهم السلام وارد شده چنانچه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه آن حضرت درباره مردى كه با ديگرى قرارداد بسته بود چاهى به عمق ده قامت و اجرت ده درهم برايش حفر كند و آن مرد تنها به مقدار يك قامت حفر كرده خواست اجرت خود را بگيرد فرمود: ده درهم به پنجاه و پنج سهم تقسيم مى شود، قامت اول يك سهم ، قامت دوم دو سهم كه به ضميمه اول مى شود سه سهم . قامت سوم سه سهم كه به اضافه اول و دوم مى شود شش سهم و...
(۱۵) و فلسفه اين تقسيم اين است كه حفر زمين هر چه پايين تر رود دشوارتر مى گردد و به نسبت دشواريش آن حضرت عليه السلام اجرتش را قسمت كرده است . آرى ، و اساس در علم فرائض و حساب نيز اميرالمومنين عليه السلام بوده و دوست و دشمن اين دانش را از او فراگرفته اند، چنانچه در تاريخ طبرى آمده كه حارث همدانى از جمله شاگردان برجسته و ممتاز آن حضرت در علم فقه و فرائض و حساب بود و شعبى مى گويد: من اين دانش را نزد حارث شاگردى كرده ام .

 فهرست منابع در ادامه مطالب
ادامه نوشته