
مبناي اول: تأثير ظاهر بر باطن
منظور از ظاهر همه امور مشهودي است كه از انسان سر ميزند و مظهر آن بدن است و مراد از باطن، شئوني است كه قابل مشاهده نيست همچون فكر و نيّت. باطن آدمي لايهاي رويين و لايهاي زيرين دارد. در اينجا تنها به لاية رويين نظر داريم. پس مقصود اين است كه ظاهر انسان دستاندركار نقشزني بر باطن اوست. بسياري از حالات باطني سايهاند و صاحب سايه دست و پا و حركت و نگاه و صوت و سخن است و بيراه نبوده است كه كساني خواستهاند با خنجري پولادنيش بر ديده زنند تا «دل گردد آزاد».
از اين رو هرگاه نقشي بر پيكر انسان نمودار شود، شبحي با رنگ و بوي خود در باطن خواهد افكند. شگفتتر آنكه اگر اين نقش، با تكلّف، و تصنّع نيز به خود بسته شود، باز طنيني دروني خواهد داشت. و چنين است كه «تباكي»[1] به بارِ «بُكاء» مينشيند و «تَحلُّم» به بار «حلم». تباكي، «نقش گريه» بازي كردن است و تَحلُّم، «نقش بردباري» بازي كردن و اين هر دو بازي، گاه جدّي ميشود (رُبَّ جدّ جَرَّهُ اللَعْب: چه بسا جدّيتها كه در پي بازي ميآيند). در اين باب امام علي(ع) ميفرمايد:
«إن لَمْ تَكُنْ حَليماً فَتَحَلَّمْ فَإنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَومٍ إلاّ أوشَكَ أنْ يَكونَ مِنْهُم»[2]
«اگر بردبار نيستي پس خود را بردبار جلوه ده، چه، اندك پيش ميآيد كه كسي خود را به گروهي شبيه سازد و جزو آنان نشود.»